تبليغاتX
هو الشافی
تک نوشته های یک دانشجوی طب!!
هو الرفیق

۱- پدر و مادری وقتی فهمیدند شیرخوار ۱۰ ماهه شان هم ایدز دارد همان جا در بیمارستان رهایش کردند و رفتند...

۲- یکشنبه شب در کشیک اورژانس بیمارستان کودکان  مفید ۴۷۳ نفر مراجعه داشتیم که نزدیک ۴۲۰ تاشون با شکایت استفراغ اومده بودن.  " بچه ها مواظب باشید!! "

۳- در همان کشیک فوق الذکر مادرهای بسیاری از این بچه ها در حالیکه نیمه شب و سراسیمه دلبندشون رو به اورژانس آورده بودند به اندازه ی یک عروس و نهایتا فامیل درجه یک عروس آرایش کرده بودند.. راستی کی فرصت این کا رو پیدا کرده بودن ؟؟؟؟

۴- در همان کشیک فوق فوق الذکر دختر نه ساله ای با شکایت عدم دفع ادرار و مدفوع از سیزده به در مراجعه کرده بود!! حالا مدفوع رو می شد باور کرد ولی ادرار... ؟ ۱۰ روووز؟؟قطعا به طور طبیعی روز سوم باید می ترکید یعنی راست گفته بود ؟؟؟ 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 فروردین1388ساعت 12:2  توسط یک دانشجو  | 

هو الحبیب...

به نام خدایی که شفا از اوست.
تموم شد... نتایج امتحان جامع پره انترنی که ۱۵ اسفند برگزار شده بود اومد و من کارورز شدم. حالا دیگه قضیه داره خیلی جدی می شه!!! وقتی دو هفته ی اول اسفند به شدت و با استرس تستهای سالهای گذشته رو جواب میدادم هر تستی که غلط می زدم با خودم فکر میکردم نکنه همین مریضی که توی سوال مطرح شده یک روز سراغ من بیاد و من توی درمانش بمونم؟ نکنه اشتباه تشخیص بدم ... وای خدا...

حالا که کشیک هام شروع شده منم و مریض ها. کسایی که باید در موردشون درست بفهمم ودرست تصمیم بگیرم.

گوشی رو برمیدارم و وارد بخش جراحی اطفال بیمارستان مفید میشم.. اولین نفر میرسه: ببخشید دکتر پسر من دیروز عمل شده کی می تونم چیزی بهش بدم تا بخوره؟با خودم فکر میکنم که من تا دیروز دانشجو بودم ولی حالا؟؟! پسرتون چه مشکلی داشته؟ چند سالشه؟ چه عملی شده؟ درست جوابشو میدم. نه به این خاطر که من پزشک خوبیم بلکه به این خاطر که سوالش ساده ست!!

خدای خوبم سلام! یادته که من رفته بودم سراغ ژنتیک و تو خواستی که من پزشک بشم؟ یادته که من به خاطر بابا و مامان دانشجوی شهرستان شدم و پزشکی رو شروع کردم؟ حالا من همه چی دارم: پدر و مادر خوب ، همسر خوب، زندگی خوب، رشته خوب، دانشگاه خوب، .. همه رو تو بهم دادی. خدا کمکم کن توی این رشته موفق بشم. نکنه با جون کسی بازی کنم. نکنه نتونم درست عمل کنم. نکنه باعث رنج کسی بشم.. خدایا! شفا مخصوص توست. توی دستای کوچیک و بی ارزش من به خاطر بزرگی و بخشش خودت شفا قرار بده.

خدایا !! ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 اسفند1387ساعت 10:22  توسط یک دانشجو  | 

به نامت ...

بیمار دختر خانم جوان و تیز هوشی بود که به دنبال خودکشی ناموفق در بخش روانپزشکی بستری شده بود.فارغ التحصیل مدرسه ی تیزهوشان و  دانشجوی یک رشته ی مهندسی خوب از یکی از بهترین دانشگاهها... ولی احساس پوچی و ناامیدی میکرد. تفکرات خودکشی حتی یک لحظه آرومش نمی گذاشت و مدام به روشهای خودکشی فکر میکرد.. حتی حالا که  چند نوبت تحت درمان با الکتروشوک قرار گرفته بود ... در مورد بیماریش حسابی مطالعه کرده بود و سعی میکرد برای درمان شدنش قدمی برداره ولی چون موفق نمی شد دوباره فکرش پزیشان تر از قبل می شد و ...

خوشبختی هوش و تحصیلات و خانواده و زیبایی چهره و تشخص نیست.
خوشبختی در زندگی هرکس یک احساسه که باید برای پیدا کردنش زحمت کشید و تلاش کرد...


 

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 بهمن1387ساعت 14:47  توسط یک دانشجو  | 

به نامش...

گناه بچه های بی دفاع چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 دی1387ساعت 23:54  توسط یک دانشجو  | 

هو الطبيب...

گر طبيبانه بيايي به سر بالينم ..
به دو عالم ندهم لذت بيماري را
عيد غدير مبارك!
دارم توي ذهنم دنبال خاطرات شيرين بيمارستان مي گردم چون زياد از دردهاي مرتبط با دنياي بيماري و درمان حرف زدم. واقعيتش اينه كه دنياي پزشكي برعكس اون چيزي كه اينجا حس ميشه دنيايي كاملا شاده!!!

 

بايد بگم شايد ايمان كوچولو كه مادرشو روز چهارم تولدش از دست داده بود در تمام دوماه زندگيش با ترياك ساكت نگه داشته شده بود‏‏، و لي حالا كه براي ترك آورده بودنش پدر و مادر جديدش مثل پروانه دورش مي چرخيدن. زن كه تازه 3 روز بود مادر ايمان شده بود با هر ناله ي ايمان اشك مي ريخت و تمام ده روز بستري شب تا صبح بالاي سرش بيدار مي موند و باهاش حرف مي زد. راستي اين بچه ي كوچولو چطور انقدر سريع به اين زن خو گرفته بود و چطور انقدر خوب درد رو تحمل ميكرد؟؟ روز اخر سرمو نزديك گوشش بردم و به عنوان يك پزشك مسئول!! آروم بهش سفارش كردم: پسرم يادت نره كه اين مامان و بابا همه ي زندگيشونو وقف تو كردن.. قدرشونو بدونيا! ايمان حالا خوب و سر حال بود ... و مي تونست براي هميشه اين دوماه تلخ رو فراموش كنه...

 

از كاشان اومده بود. 7 ساله بود. از يك هفته يپيش بدنش پر از راش  شده بود . آزمايش آنمي و ترومبوسيتوپني شديدي رو نشون مي داد كه آنمي متاسفانه به درمان جواب نداده بود و اين يعني شك بالا به سرطان خون... وقتي دكتر ممتاز منش شك لوسمي رو مطرح كرد فكر نمي كرديم مادرش بدونه كه لوسمي يعني سرطان خون . ولي مي دونست و از همون لحظه حاش بد شد. برديمش به اتاق معاينه براي نمونه گيري مغز استخوان و من از دايي بچه خواستم تاخواهرشو تا ميشه از اينجا دور كنه تا اگه بچه فرياد زد يا ناله كرد مادرش نشنوه ... بچه ي خيلي تپلي بود! 7 سال سن و 42 كيلو وزن! نمونه گيري به سختي انجام شد و ساعتي بعد همه با هم لام نمونه رو زير ميكروسكوپ ديديم. نتيجه  ITP بود. يعني يك نوع بيماري خود ايمن كمبود پلاكت كه در بچه عمدتا خود به خود خوب مي شه و اگه نشه هم به راحتي درمان ميشه . من و يكي ديگه از دوستام برگشتيم بخش تا اين خبر رو به مادرش بديم. با نگاه منتظر و ملتهبي نگاهمون كرد بهش گفتيم مژده بده كه چيز مهمي نبود ... من تا بحال خيلي ها رو در لحظات شاد ديدم ولي اين آدم در اين لحظه هيجان ونشاطي پيدا كرد كه من تا حالا نديده بود . هز جا پريد . خنديد. گريه كرد. و خدا رو شكر كرد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 آذر1387ساعت 9:3  توسط یک دانشجو  | 

به نامش ...

ایمان ۲ ماهه که برای ترک اعتیاد اومده بود ...
زهرا ۸ ساله مادرش به زور بهش مرگ موش داده بود ...
دختر ۱۲ ساله که روی بازوهاش جای کبوری بود و با ۲۰ تا پردنیزولون خودکشی کرده بود ...
و ...
راستی بعضی از پدر و مادرها می دونن که چند نفر توی همین شهر در آرزوی داشتن بچه اند؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 آبان1387ساعت 5:55  توسط یک دانشجو  | 

یا طبیب...

بیمار یه دختر بچه ی ۱۲ ساله بود که با قصد خودکشی تعداد۸ قرص متادون رو یک جا خورده بود. قرصها مال مادرش بود که در مراحل آخر یک سرطان به سر می برد و کم کم داشت خودش رو برای مرگ آماده می کرد ...
پدر معتادش مدتها بود که اودها رو رها کرده و رفته بود و ...
دیشب وقتی پدربزرگش و مادرش با هم مشاجره می کردند اون بینشون رفته بود  وازشون خواسته بود که دعوا نکنند ولی پدربزرگش یک سیلی به صورتش زده بود... جای سیلی و جای چند جراحت قدیمی تر روی صورتش دیده می شد .
...
...
راستی در آینده ای که دور هم نیست چه کسی قراره از این دختر بچه حمایت کنه؟؟؟؟
راستی دختری که در این سن دست به خودکشی بزنه ؟؟؟....................
و... همین!

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 مهر1387ساعت 18:34  توسط یک دانشجو  | 

هو الطبیب ...

دومین روز بخش اطفال - بیمارستان لقمان
مریض یه بچه ی ۱۵ماهه بود که با علائم مسمومیت از هشتگرد اومده بود.
ما دانشجو ها به علاوه ی اینترن ها و رزیدنت های اطفال همگی پشت سر پروفسور مرندیان وارد اتاق شدیم. زن جوونی که مادر بچه بود اونو بغل گرفته بود و از پنجره ی اتاق دوردستها رو نگاه می کرد. سر بچه روی شونه ی مادرش افتاده بود.. همه ی ما وارد اتاق شدیم و دورتا دور تخت حلقه زدیم ولی زن جوون انگار اومدن ما رو نفهمید.. اینترن مسئول شروع به معرفی بیمار کرد : بیمار یه بچه ی ۱۵ ماهه ست که به دنبال مسمومیت با اپیوم - خوردن شربت متادون - مراجعه کرده ، زمان مراجعه بیمار هوشیار نبوده و بلافاصله براش نالوکسان شروع کردیم که با تجویز ۸تا نالوکسان در سرم وضعیتش بهبود نسبی پیدا کرد و ...
چرا باید یه بچه ی به این کوچکی با مواد مخدر مسموم بشه؟ چرا باید خوردن مواد مواد مخدر رو ببینه و یاد بگیره؟ چرا ...؟
راستی عاقبت این کوچولو چی می شه؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 شهریور1387ساعت 6:4  توسط یک دانشجو  | 

هو الطبیب

نمی دونم چند نفر گزارش بیست و سی رو در مورد آخرین عمل کاشت حلزون شنوایی در بیمارستلن امیر اعلم دیدن؟
نمی دونم خیرین به فکر شنوا کردن یک کودک افتادن؟
راستی چرا کسی برا ی پست " شنوایی ۱۶ میلیونی" من کامنت نذاشت؟

تو ... کوچولوی ناشنوا! شاید وقتی بزرگ بشی از اینکه پدر و مادرت ۱۶ میلیون برای شنوا کردن تو جور نکردن خیلی عصبانی بشی. شاید توی دلت نتونی اونا رو ببخشی. ولی زندگی خیلی سخته عزیزم و هیچ کس نمی تونه غمی رو که این روزا پدر و مادر تو تجربه می کنن بفهمه . نگران نباش کوچولو! آروم باش و بخواب... شاید خواب شیرین شنیدن رو ببینی.................

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 مرداد1387ساعت 17:14  توسط یک دانشجو  | 

هو الرئوف

همه ی ما روزی به دنیا اومدیم ولی اون روز رو یادمون نمی آد!
همه ی ما ۴۰ هفته (کمی بیشتر یا کمتر) جایی درون مادرانمون زندگی کردیم...
مادران ما همگی روزهایی رو که ما درونشون بودیم به سختی سپری کردن: بارها فکر کردن که ما رو از دست دادن... بارها تکان های ما آزارشون داده ... بارها ...
چند روز پیش توی درمانگاه زنان بیمارستان امام خمینی خانم جوانی اومده بود که از تکان خوردن جنین درونش می ترسید و شبها خوابش نمی برد!!! ... مرتب گریه می کرد(افسدگی گرفته بود)
مادرهای همه ی ما روز پر استرس و سختی رو به نام روز زایمان پشت سر گذاشته اند و ...
و همه ی ما درست همون روز به دنیا اومدیم!!
...
شاید اگه بخش زنان نبود و اگه فریادهای زنهای جوانی را که در حال وضع حمل بودن نشنیده بودم و شاید اگه لحظات سخت زایمان رو از نزدیک نمی دیدم هیچ وقت نمی فهمیدم
                                                                                               روز مادر
                                                                                                           چه روز بزرگیه ... 

...
باید به مادرم بگم که خوب می دونم اینکه من هستم ، اینکه بزرگ و توانا شدم ، اینکه روی پای خودم ایستادم ، اینکه دارم پزشک می شم ، اینکه ... اینکه ... اینکه ... همه رو مدیون مدیون مدیون تو هستم .
...
باید به مادرم بگم که از ته ته ته دلم قدرشو می دونم و حاضر نیستم لحظه ای از زندگیم ناراحتی و خستگیش رو ببینم. باید بتونم و بهش بگم که اگه گاهی کاری از روی بچگی می کنم که ناراحتش می کنه چقدر زود پشیمون می شم و اگه به این پشیمونی اعتراف نمی کنم فقط و فقط به خاطر غرور بچه گانه ی منه ...
باید بتونم بهش بگم که همیشه و با عمیق ترین احساسم دوستش دارم و ... دوستش دارم!

                                                                                                    

+ نوشته شده در  جمعه 31 خرداد1387ساعت 16:51  توسط یک دانشجو  |