تبليغاتX
هو الشافی
هو الشافی
تک نوشته های یک دانشجوی طب!! 
قالب وبلاگ
خانم جوان در مورد کم خونی می پرسید..
می خواست بدونه میتونه برای جلوگیری از کم خونی هر روز توی غذاش یک قطعه آهن بیندازه تا با غذا بجوشه؟!!!!!!!!!!تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد


 

[ چهارشنبه 24 اسفند1390 ] [ 8:49 قبل از ظهر ] [ یک دانشجو ] [ ]
وسواس بوتولیسم
بیمار دخترخانم جوانی بود که بابت گرفتن اطلاعاتی در مورد کلستریدیوم بوتولینیوم با من تماس گرفته بود و این در حالی بود که خودش طی پنج ماه گذشته همه ی کتابها و سایتها و .. را خوانده بود! پنج ماه پیش که کنسرو نجوشیده رو باز کرده بودند مقدار کمی از تن ماهی روی کابینت ریخته بود و اون علیرغم انواع ضد عفونی ها هم چنان با نگرانی در مورد بوتولیسم نزدیک آشپزخانه نمی شد و مادرش رو هم که آلوده می دونست در اتاقش راه نمیداد و ..
بیمار وسواس داشت!! فکر بوتولیسم اون رو وادار به یک سری اعمال اجباری میکرد..

 

[ یکشنبه 21 اسفند1390 ] [ 8:16 قبل از ظهر ] [ یک دانشجو ] [ ]
به نام او..

بیمار خانم ۸۱ ساله ی مبتلا به آلزایمر بود که از ۲ هفته ی پیش هر روز صبح که از خواب بیدار می شد خود را در روز مرگ خواهرش که ۳۰-۴۰ سال قبل رخ داده بود می دید. هر روز مثل کسی که خبر مرگ نزدیک ترین کسش را شنیده باشد سوگواری می کرد و از همه ی خانواده می خواست تا کارهای مربوط به روز اول مرگ آن مرحوم را انجام بدهند.. لاغر شده بود و عجیب آسیب روحی دیده بود...

[ یکشنبه 25 دی1390 ] [ 10:9 بعد از ظهر ] [ یک دانشجو ] [ ]
به نام او که طبیب واقعی اوستتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

دیشب مراسم ازدواج یکی از دوستانمون دعوت بودیم. آخر مجلس حال مادربزرگ عروس به هم خورد. ما سالن را ترک کرده بودیم و بیرون بودیم و عملا بعد از اینکه ماشین اورژانس را جلوی درب سالن دیدیم برگشتیم . یعنی عملا کار چندانی از من برنیامد. ولی خب برای همراهانش کمی توضیح دادم و راهنماییشان کردم. و آسپرین جویدنی و نیتروگلیسرین زیر زبانی را بهش دادم.  باید به اورژانس منتقل می شد و منتقل شد... اما انگار همین هم برایشان مهم بود!
برگشتنی به شغلم فکر کردم. پزشکی مقدس است فقط به خاطر همین. و فقط همین از این شغل باقی مانده است. 

 خدا این لطف را از ما نگیرد...تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

[ جمعه 20 آبان1390 ] [ 4:10 بعد از ظهر ] [ یک دانشجو ] [ ]

اخیراْ این دومین نفری بود که از نزدیکانم در مورد بیماری افسردگیش باهام صحبت کرد. و این در حالیه که افراد دیگری هم در اطرافیانم هستند که اگر با همین منوال پیش بروند به زودی نیاز به مراجعه به پزشک و مشاور را پیدا خواهند کرد...
افسردگی یک بیماری است. این مهم ترین موضوعی است که باید در این زمینه به جامعه آموزش داده شود. اکثر افراد در جامعه تصور می کنند که افسردگی یک حالت روحی خودآگاه است که فرد می تواند مانع از بروز آن شده یا آن را به عنوان یک عادت کنار بگذارد! و این در حالی است که افسردگی هم مثل گاستریت در معده یا دیابت یا میگرن یک بیماریست که هرچند شاید فرد بیمار زمانی می توانسته با رعایت برخی موارد تا حدی جلوی آن را بگیرد ولی بعد از بروز آن نمی تواند منتظر بهبود خود به خود آن باشد.
چرا بسیاری از موارد افسردگی در جامعه ی ما به سمت افسردگی ماژور می روند؟ پاسخ این سوال را از خودتان بپرسید. اگر احساس نا امیدی ، خستگی ، اندوه ، جمع گریزی ، و عدم لذت از دنیا به سراغتان بیاید در اولین قدم چه کار می کنید؟ اگر دل درد شدیدی بگیرید چطور؟ می بینید که در مورد دوم با اطمینان بیشتری به سراغ متخصص می روید ولی در مورد اول ابتدا دنبال راههای دیگر می گردید!!
افسردگی بیماری شایعی است! تقریبا از هر بیست نفر در جامعه ی شهری یک نفر درجاتی از افسردگی را دارد و این آمار در روستاها کمتر است. بیمار افسرده احساس کسی را دارد که در یک باتلاق در حال غرق شدن است و مرتب دست و پا می زند! و این مشکل وقتی دو چندان می شود که فرهنگ خانوادگی بیمار مراجعه به پزشک یا مشاور را انگ بداند...


تست آنلاین افسردگی

[ پنجشنبه 5 آبان1390 ] [ 11:28 بعد از ظهر ] [ یک دانشجو ] [ ]
به نام خالق یکتا

هفته ی پیش یک بیمار داشتم که با شکایت از خونریزی شدید و ناگهانی لثه مراجعه کرده بود و فکر می کرد سرطان داره! بیمار یک دختر خانم ۲۹ ساله بود که پدرش ۵ سال پیش و مادرش ۱ سال پیش در اثر سرطان پانکراس فوت کرده بودند. پدر و مادرش هیچ ارتباط فامیلی با هم نداشتند ولی به هر حال موضوع ناراحت کننده این بود که همه ی اقوام از ترس مسری بودن بیماری بعد از فوت مادرشون با اون و خواهر و برادرش (که همگی مجرد بودند) قطع ارتباط کرده بودند!!!!!! بگذریم از این که سرطانها مسری نیستند.. بگذریم از این که این بچه ها همیشه در ترس ابتلا به سرطان هستند.. بگذریم از اینکه این بچه ها چقدر غمگین و تنها هستند...
می خواهم بدانم اقوام این بچه ها چگونه پاسخگو خواهند بود؟؟؟؟؟؟

[ سه شنبه 3 آبان1390 ] [ 11:37 قبل از ظهر ] [ یک دانشجو ] [ ]
به نام خدا

دیروز یه خانمی برای مشاوره زنگ زده بود که شک داشت همسر ۵۵ ساله ش شیشه مصرف می کنه. می خواست علائم مصرف شیشه رو بپرسه. طی توضیحاتش به دو چیز شک کردم یکی سوء مصرف الکل و دیگری رفتارهای بی مبالات جنسی. وقتی در مورد مصرف الکل از اون خانم پرسیدم گفت : می خوره ولی به جاش! آدم مقیدیه. توی مهمونی ها مشروب می خوره ولی نماز و روزه هاش به جاست ، خونه ی خدا رفته!!!!

سوال برام پیش اومد..؟؟ همه چیز قاطی شده. آدمها خودشون هم نمیدونند چی می خوان؟؟

[ دوشنبه 18 مهر1390 ] [ 10:53 قبل از ظهر ] [ یک دانشجو ] [ ]
به نام خدا ی سمیع!

دیروز چند مورد مشاوره داشتم که اکثرا برای بیماریشون توسط پزشک دیگه ای ویزیت می شدند ولی با این حال تماس گرفته بودند چون پزشکشون "هنر شنیدن" نداشت... اکثر بیماران دلشون می خواد پزشک براشون وقت بیشتری بگذاره و به حرفهاشون گوش بده ضمن اینکه در مورد بیماریشون براشون توضیح بده. بیماران از بیماریشون و راههای درمانش فقط یک اسم میدونن و حق انتخابی بین راههای درمانشون ندارند. فرصت مشاوره به من یاد میده که برای بیمار باید وقت گذاشت و دغدغه های بیمار را درمان کرد. و اینکه هر بیماری ضمن درگیر کردن جسم بیمار بخشی از فکر و روان بیمار را درگیر میکنه و پزشک در درمان بخش دوم هم درست به اندازه ی بخش اول باید کمک کننده باشه...

خدا شنواست. بهترین راه برای رشد اینه که در صفات خدا رشد کنیم. شنوا باشیم.

 

[ دوشنبه 4 مهر1390 ] [ 10:21 قبل از ظهر ] [ یک دانشجو ] [ ]
به نام او..

چند وقتیه که همکاری ام را با صدای سلامت به عنوان مشاور پزشکی شروع کردم. روز دوشنبه عصر خانم جوانی با اضطراب پشت خط بود: سلام دکتر! من باردارم. هفته ی ۱۳ام بارداریمه. تحت نظر دکتر تغذیه باردار شدم که پسر بشه . انقدر ماهی و میگو خورده بودم که سطح فسفر خونم نگران کننده شده بود! ولی امروز رفتم سونوگرافی و بهم گفتند احتمال نزدیک به یقین دختره... چقدر این نتیجه قابل اعتماده؟ دکتره بهم گفت این تغذیه و اینجور چیزا کشکه!!!

... تلاش برای دختر یا پسر شدن جنین چیزیه که این اواخر بازار خیلی گرمی داره. هرچی سرچ کردم هنوز هیچ مقاله ای در این باره چاپ نشده. مطالعه زیاد شده ولی هنوز اثبات نشده. اما به زبان فارسی که جستجو کنیم کلی مطلب بالا میاد. بر اساس آموزه های طب سنتی و احادیث... نمی تونم بگم که این اطلاعات غلطه ولی فکر میکنم هزار و یک عامل موثر داره که همه ش رعایت نمی شه و از همه مهم تر اینکه : يَهَبُ لِمَنْ يَشَاءُ إِنَاثًا وَيَهَبُ لِمَن يَشَاءُ الذُّكُورَ - یعنی خداوند به هر که بخواهد دختر می دهد و به هرکه بخواهد پسر می دهد. و ما بهتر است تسلیم باشیم.

[ شنبه 26 شهریور1390 ] [ 8:38 قبل از ظهر ] [ یک دانشجو ] [ ]
از دادن خبر مثبت بودن اسمیر خلط دختر ۱۵ ساله به پدر و مادرش احساس ناجوری پیدا کردم. با اینکه حالا این بیماری خیلی خوب در کشور ما درمان می شود ولی هنوز مردم آن را پنهان می کنند. یعنی سل هنوز در ایران یک جور انگ دارد. مادرش گریه کرد. و پدرش به زحمت جلوی خود را گرفت. برایشان خوب همه چیز را توضیح دادم. رفتند و دوباره برگشتند.. و دوباره زنگ زدند. بد جوری نگران بودند...

هفته ی پیش یکی از همکارانمان سل گرفت و خانه نشین شد. همه برایش ناراحت شدیم. و برای خودمان هم نگران شدیم. حالا همگی فراموش کرده ایم!! و دوباره خیلی راحت در بخش سل کار می کنیم!!

[ شنبه 22 مرداد1390 ] [ 7:58 بعد از ظهر ] [ یک دانشجو ] [ ]
شنبه اول مرداد ماه ۹۰ اولین روز طرح پزشک عمومی

اتاق های مرکز همگی چراغ uv داشتند که پرسنل برای ضد عفونی فضا روشن می کردند. من البته این موضوع را نمی دانستم و ضمنا توی هیچ کدام از بیمارستانهای آموزشی هم وسیله ی ضد عفونی به جز بتادین و دکونکس ندیده بودم!! خب طبیعی بود که چراغ روشن مانده ی بالای سرم را توی اتاقم نشناسم و ندانم که چیست و چرا .... خلاصه ساعت ۱-۱:۳۰ ظهر بود که کم کم دچار تاری دید شدم. اول فکر کردم چیزی توی چشمم رفته. با آب سرد شستم .. و بعد با چایی سرد .. و نهایتا فهمیدم آنچه را که باید زودتر می فهمیدم... چشم و البته پوست صورتم کاملا سوخته بود.. داشتم از وحشت می مردم. نگران بودم که آیا باز هم بینا می شوم؟؟ نکنه آسیب شبکیه باشد؟؟ زنگ زدم به یکی از دوستانم که پدرش از اساتید چشم پزشکی است. او هم نگران شد و زود هماهنگ کرد تا بروم مطب پیش پدرش. انقدر تار می دیدم که نمی توانستم رانندگی کنم. همسرم هم توی یک جلسه ی مهم بود..  مادرم آمد سراغم و با ماشین من با هم رفتیم مطب. هردو نگران بودیم و هردو سعی میکردیم به همدیگر دلداری بدهیم و مثلا انرژی مثبت تولید کنیم!!! چند دقیقه ای که توی مطب نشستیم توی دلم عمیقا از خدا خواستم که بقیه ی عمرم را با کم بینایی سپری نکنم..  و خدا به دادم رسید. دکتر خیلی آرامم کرد و با آرامش برایم توضیح داد که کراتیت قرنیه در هردو چشمم ایجاد شده که با قطره و البته یک روز کامل بسته ماندن چشم به آرامی ترمیم می شود. حسابی آرام شدم و خدا را شکر کردم. حالا باز هم به خوبی می بینم. ولی احساسی که نسبت به نعمت بینایی دارم خیلی با قبل متفاوت است. خوب می دانم که خدا چقدر به ما لطف کرده... پوست صورتم هم کم کم دارد لایه برداری می شود. برای جبران اثرات سرطان زایی اشعه هم مدام دارم آنتی اکسیدان مصرف می کنم و... حال من خوب است. خدایا شکرت!!  

[ چهارشنبه 5 مرداد1390 ] [ 5:55 بعد از ظهر ] [ یک دانشجو ] [ ]
قبل از دفاع برای کارهای پایان نامه ام مجبور بورم هر روز برم کاشان و برگردم چون  اونجا جایی واسه موندن نداشتم. یک شب برنگشتم و رفتم روستای ابوزید آباد پیش دوستم که اونجا طرحش رو می گذرونه. ابوزید آباد که البته حالا شهر شده جای خاصی بود. بیشتر از همه به خاطر گویش خاص مردمش. ورودی شهر نوشته بود "به شهر گویش های کهن پارسی خوش آمدید" و این کاملا درست بود چون من قطعا از زبان بومیان امریکای لاتین بیشتر سر در می آوردم تا زبان خاص آنها!!! واقعا دوستم کار مشکلی داشت....

اونجا یک مرکز بهداشتی درمانی نسبتا بزرگ بود که بخش های درمانگاه ، آزمایشگاه ، دندانپزشکی، مامایی و .. داشت. دوستم همین طور که داشت برام توضیح می داد به اتاق مامایی که رسید کلی خندید و تعریف کرد که چظور گربه ی مرکز خارج از ساعت اداری و در حالی که در اتاق مامایی بسته بوده خودش رو به اونجا رسونده و اونجا سه قلو زایمان کرده!!! الحق که گربه ها هم با فرهنگ شده اند.. 

همون روز یک وکیل برای مطالعه روی پرونده ی پزشکی یکی از اهالی به مرکز اومده بود. ظاهرا یکی از اهالی چند شب پشت سر هم خواب دیده بود که مرده شور ابوزید آباد داره اونو می شوره. بنده خدا با ترس و لرز رفته سراغ روحانی مسجد روستا و اون هم بهش گفته بیخودی می ترسی برو پیش مرده شور و ازش خواهش کن مثل حمام عمومی تو رو بشوره تا هم ترست بریزه و هم خوابت به سلامت تعبیر بشه و.. و خلاصه پیرمرد همین کارو می کنه ولی وقتی مرده شور برای چند دقیقه غسالخانه رو ترک می کنه یک مرده میارن و اون بنده خدا چند دقیقه ای با مرده تنها می شه و.. خلاطه اینکه مرده شور وقتی بر می گرده می بینه که پیرمرد سکته کرده!!! پیرمرد توی کوما رفته بود و خانواده ش هم از مرده شور و پیش نماز مسجد شکایت کرده بودند...  پرونده ی عجیبی بود هم گریه دار بود و هم..

نتیجه گیری اخلاقی: اگر خواب دیدیم مرده شور داره ما رو غسل میده خیلی به تکاپو نیفتیم و سراغ کسی نریم و مستقیما با خدا وارد مذاکره بشیم تا لااقل اگه واقعا خوابمون تعبیر داشت کسی رو به دردسر نینداخته باشیم!!

[ چهارشنبه 29 تیر1390 ] [ 1:10 بعد از ظهر ] [ یک دانشجو ] [ ]
به نام خدا

دیگر دانشجو نیستم. ۱۲/۴/۹۰ دفاع کردم. حالا من یک پزشکم و مسئولیت سنگینی به عهده ی من است...

یا علی!

[ سه شنبه 21 تیر1390 ] [ 5:53 بعد از ظهر ] [ یک دانشجو ] [ ]
به نام او

شنیده بودم که همه موقع کار کردن روی پایان نامه خسته و عصبی می شن ، ولی تازه دارم می فهمم که چرا خیلی از بچه های پزشکی از همون اول دست به جیب می شن و پول میدن پایان نامه تحویل می گیرن! ولی ما که نه این کاره ایم و نه از این پولها داریم و نه شرعاْ درست می دونیم این کارها رو خودمان می نگاریم...
الان که خسته شدم و اومدم گریزی به نت بزنم تعداد صفحاتش شده بود۷۲ صفحه و تعداد کلمات هم۱۶۱۵۸ تا!! یعنی تمام می شود؟؟؟

 

[ یکشنبه 22 خرداد1390 ] [ 3:29 بعد از ظهر ] [ یک دانشجو ] [ ]
کشیک : به پدیده ای اطلاق می شود که در آن کلیه ی مسئولیتهای مربوطه از روز مشخص شده در تقویم تا صبح روز بعد به شخص کشیک دهنده واگذار می شود و بابت هر کوتاهی یا اشتباه باید پاسخگو باشد.

تقسیم کشیک در اینترنی یا رزیدنتی و نیز در دانشگاههای مختلف به روش های متفاوتی انجام می شود. مثلا در اکثر جاها یک نفر از گروهی که قرار است با هم کشیک را تقسیم کنند می نشیند و روی تقویم این یک ماه را با دقت می بیند و و روزهای ماه را به تعداد نفرات طوری تقسیم می کند که عادلانه باشد یعنی همه مثلا ۲پنج شنبه و ۲جمعه را کشیک باشند و ۵ روز عادی. البته ممکن است بعضی جاها خصوصا در رزیدنتی اینطور نباشد مثلا رزیدنت سال ۳ روی تقویم کشیک های خودش را انتخاب کند و بعد سال۲ از جاهای خالی انتخاب کند و سال۱ هم انتصابی باشد.
یک روش بسیار ابداعی هم تنها و تنها در بین اینترنهای شهید بهشتی اجرا می شود که مو لای درزش نمی رود و بی اندازه عادلانه است!! در این روش برای هر روز ماه امتیازی در نظر گرفته می شود مثلا روز جمعه و تعطیل ۵ امتیاز ، پنج شنبه یا روز قبل از تعطیل ۴امتیاز و بقیه ی روز ها ۳ امتیاز. بعد مجموع امتیازهای ماه تقسیم بر تعداد افراد گروه شده و مشخص می شود که هر کس باید چقدر امتیاز پر کند. بعد به ترتیب قرعه کشی بچه ها کشیک برمیدارند و اینطوری هرکس امتیازش را پر میکند. کسی که تعطیلی بیشتری بردارد تعداد کشیک کمتری به او میرسد. و هرکس مجموع امتیازش کمتر از میانگین باشد باید به صورت ریالی و با قیمت مصوب امتیاز در گروه ، با فرد یا افرادیکه امتیازشان بیشتر است تسویه حساب کند.!!

خرید و فروش کشیک
اینجا مفهوم یک جورهایی غلط است! خرید در اینجا یعنی یک کشیک را از کسی بگیری و او به تو پول بدهد!!  مبلغ مورد نظر توافقی است. یعنی یک قیمت عرف برای بخش مربوطه مورد نظر قرار می گیرد مثلا روز تعطیل داخلی ۱۲۰هزار تومان و روز تعطیل روانپزشکی ۷۰ هزار تومان. البته این ارقام در بیمارستانهای مختلف و در شهرهای مختلف متفاوت است و در شهرستانها بسیار کمتر از تهران است. حالا اگر برگردیم به روش فوق عادلانه ی اینترنهای شهید بهشتی در آنجا هر بخشی قیمت به ازای امتیاز دارد. یعنی مثلا هر یک امتیاز زنان بیمارستان مهدیه ۲۵هزار تومان و هر یک امتیاز روانپزشکی امام حسین۱۵ هزار تومان. حالا بستگی دارد روزی که میخواهی بخری یا بفروشی چند امتیازی باشد!! جالب توجه است که بعضی بچه ها یک ماه وسط اینترنی مرخصی می گیرند و مثلا ۲۰ روزش را کشیک در بیمارستانهای مختلف میدهند. و یک ماهه ۱-۲ میلیون به جیب میزنند.

توجه!!
خرید و فروش کشیک جرم است و اگر اساتید بفهمند پوست از سر خریدار و فروشنده می کنند.
ولی چون اساتید شبها نیستند و رزیدنتها هم اکثرا برایشان فرقی نمی کند اینترنشان چه کسی باشد در بسیاری از بیمارستانها و بخش ها کسی به دام نمی افتد.

 

پ.ن: گاهی اوقات (من فقط در یک بخش این سیستم را دیدم)البته برای رزیدنتها فرق می کند اینترن چه کسی باشد!! یعنی فقط در صورتی راپورتت را به اتند نمی دهند که به فلانی بفروشی. چرا؟  چون با هم قرار گذاشته اند که شریک باشند مثلا ۱۵-۲۰٪ از مبلغ به رزیدنت می رسد و اینترن مربوطه هم حسابی گران فروشی میکند!!!

[ چهارشنبه 11 خرداد1390 ] [ 10:25 قبل از ظهر ] [ یک دانشجو ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

هوالشافی!
من یک پزشک اهل تهران هستم. همان طبیب. اگرچه طبیب حقیقی فقط اوست و من یک واسطه کوچک هستم برای لطف های بزرگ خدا..

ته دلم می دونم که بهم لطف کردی...
عنایت کردی و این فرصتو بهم دادی...
ولی کمتر پیش می آد که یادم بمونه که این یه فرصت خیلی بزرگه تا من در زندگی کردن و بندگی کردن آدمهایی که از رگ گردن بهشون نزدیک تری سهیم باشم...
این وبلاگ رو به لطف "شما" برای این راه انداختم که گاهی با اون چیزایی که می بینم به خودم تلنگر بزنم و...همین!
یاعلی!
امکانات وب