X
تبلیغات
هو الشافی
تک نوشته های یک دانشجوی طب!!

به نامش...

روبه روی حرم امام حسین (ع) که قرار گرفتم یادش افتادم. ۲۰ روز قبل توی سرویس گوارش دیده بودمش. یه پسر ۱۶ ساله که از سنش کمتر نشون می داد و با خونریزی گوارشی اومده بود.
نشستم لبه ی تختش و سر صحبتو باهاش باز کردم . همون طور که باهاش حرف می زدم پرونده اش رو برداشتم و ورق زدم. اونم کتاب سسیل گوارش منو برداشت و ورق زد. اون از کتاب من چیزی دستگیرش نشد ولی من توی پرونده ی اون نتیجه ی اندوسکوپی ش رو دیدم : دوازدهه ش پر از پولیپ بود. گیج شدم . سرطان روده اونم توی این سن؟ هیچ کس توی خانواده ش سابقه ی هم چین ناراحتی هایی رو نداشت. ولی توی این سن فقط می شد به پولیپوز ازثی فکر کرد...؟؟
شرح حالشو کامل گرفتم و معایناتشم کامل انجام دادم. فشارش پایین بود ، توی آزمایشاش همو گلوبین خیلی پایین (۷) داشت که می شد با خونریزیش توجیهش کرد. ۲ سال بود خونریزی گوارشی داشت ولی به کسی نگفته بود تا اینکه سر کار به خاطر کم خونی شدید سرش گیج رفته بود و افاده بود...(سر کار می رفت. گچ کار بود. فقط تا پنجم دبستان درس خونده بود!).  توی شرح حالش یه چیزی رو فهمیدم که تا حالا به کسی نگفته بود: یه مریضی که از دو سالگی داشته و به خاطرش تا ۶ سال پیش تحت درمان بوده. خودش نمی دونست ولی با نشونی هایی که داد فهمیدم شیمی درمانی می شده. اسم مریضی شو نمی دونست . فکرم حسابی مشغول شد... نبضشو که گرفتم چهره ش تغییر کرد. بازوش رو آروم فشار دادم. دردش اومد!    "چند وقته درد استخوانی داری؟"  ـ دو ماهه.  درداش شدید بود. هر دو دست و هر دوپا. گیج شده بودم از تحمل این پسر. توی سرش هم ۳ تا ضایعه پیدا کردم.  وای خدایا! یعنی سرطان این پسر ۱۶ ساله رو تمام قد در آغوش گرفته؟؟  پسر داییش رسید. اومده بود اون شب همراهش باشه. اصرار کردم که سابقه ی بیماری سابقشو بفهمن. نگرانش شد و قول داد تا صبح زنگ بزنه بیمارستان امام خمینی تهران و سوال کنه.
صبح وقتی چیزایی رو که فهمیده بودم به رزیدنت گفتم تعجب کرد... با استاد (فوق تخصص گوارش) و رزیدنت و بچه ها رفتیم بالا سرش. نمی شد براش همه جور آرمایشی درخواست کرد. بیمه نبود و توان مالی هم نداشت... همون موقع پسر داییش اومد: آقای دکتر! اسم بیماریش بورکیت بوده... استاد خشکش زد. ما هم. لنفوم بورکیت یه جور سرطان نادر خونه که بیشتر توی افریقایی ها شایعه... مشاوره ی فوق تخصص انکولوژی و مشاوره ی جراحی داده شد ... انتقال به سرویس جراحی و بررسی از نظر متاستاز به استخوان...

دیگه ندیدمش. و لی توی کربلا روبه روی ضریح آقا درست زیر ایوان طلا یادش افتادم...
خدا... بعضی ها چه امتحانهای سختی می شن... مطمئنم که امام حسین هواشو داره... دلم می خواد بدونم الان کجاست؟ حالش خوبه؟ اصلا ... هنوز...     دلم می می خواد...
دیروز تولد باب الحوائج بود.
خدایا!...

درباره ی سرطان روده
درباره ی لنفوم بورکیت

نوشته شده توسط یک دانشجو در ساعت 0:54 قبل از ظهر | لینک  | 

انت...

گر طبیبانه بیایی به سر بالینم

به دو عالم ندهم لذت بیماری را                               

                                           ...

آقا!   دلم می خواد بدونید چقدر تشنه ی تماشای شماییم...

 

 

  پی نوشت :

"حیف آقا نیست که این طور براش پست می زنید؟
برای پستی که به نام او باشد باید سنگ تمام قصه ی غصه را گذاشت."
...
به نامش...
من آدم بی معرفت و نامردی هستم.
اینو همون موقع که هفتمین دور طواف خونه ی خدا رو به نیت شما و با بنفسی انت های دعای ندبه تموم کردم فهمیدم... نه! اینو بهتر اون موقعی فهمیدم که سه ماه پیش زیر ناودون طلای حرم امام حسین (ع) ریارت ناحیه مقدسه خوندم و هیچ فرقی نکردم... یه جاهایی که هرچقدرم بی رگ و بی معرفت باشی باید یه چیزایی بفهمی ... یه تغییری بکنی... و لی من هیچی نمی فهمم... درست مثل همین حالا. همین حالا که از کامنت آی بی کلاه هیچی نمی فهمم. فقط دلم میگیره.

"شما"...

برای پستی که برای شما باشه دنیا کمه. هستی رو اگه بشه در یک پست کادو پیچ کرد ؛ برای شما و پدرانتون بی ارزش و کوچیکه ... یالیتنی کنت معکم گفتنهای منم بی معنیه و قتی که آدمهای قبل و بعد هرکس که واقعا می خواست در نصر آقا شریک باشه رسیده بود به کربلا و من ...

من آدم ضعیفی هستم ولی شما بزرگید. بزرگوارید.شما پسر همونی هستید که شکمبه ی شتر به سرش می ریختند و دعاشون می کرد. شما منو می بخشید و فقط همین مهمه. شما منو دعا می کنید و خدا خودش شاهده که من دعاتونو می شنوم و گرمی دستتونو روی سرم حس میکنم...

شما...

خودت دعا بکن ای نازنین که برگردی...

نوشته شده توسط یک دانشجو در ساعت 11:15 بعد از ظهر | لینک  | 

به نام "او"...

روی تخت ۱۳ یه مریض جدید خوابیده بود. با اینکه تازه اومده بود کلی با مریضای دیگه و همراهاشون دوست شده بود. خیلی سرحال و خوش خنده بود . طوری که فکر کردم اینم یکی از موارد سردرده که برای بررسی(یعنی بدون نوبت ام-آر-آی شدن) بستری شده! حوصله ی مریض دیدن نداشتم ولی شرح حالشو گرفتم.

بیمار خانم ۲۷ ساله ای هستند که از یک ماه پیش و بعد از عمل جراحی گوششان دچار سرگیجه های شدید می شدند . این سرگیجه ها به صورت سرگیجه ی واقعی بوده و این اواخر حتی در حالت خواب هم ادامه داشته است...

شرح حالشو کامل گرفتم. چند ماه پیش هم توی ختم یکی از اقوامش سرگیجه ی شدید پیدا کرده بود و انگشتانش هم دچار اسپاسم شدید شده بود. سه تا بچه داشت که آخرین بچه اش فقط هشت ماهش بود. ضمن اینکه یه شرح حال رفلکس- اپی لپسی در نگاه خیلی نزدیک به تلویزیون هم می داد. یعنی هر وقت تلویزیون رو از نزدیک نگاه می کرد دچار تشنج می شد.

درست بود که فقط۷-۱۰٪ موارد ام-اس با سرگیجه همراه بود. درسته که در فوندوسکوپی ته چشمش هیچی نمی دیدم و دیسک های بیناییش شارپ و صورتی رنگ بود. درسته که اصلا در مورد ارتباط ام-اس و تشنج هیچی تا اون موقع نشنیده بودم ولی... با اکراه سراغ ام-آر-آی رفتم. پر از پلاک های سفید رنگ بود: یعنی ام-اس احتمالی...

... فردا صبح مریض من راند شد. برای استاد و بچه ها شرح حالشو خوندمو معایناتشو توضیح دادم. حدسم درست بود. حالا دیگه جواب مکتوب ام-آر-آی هم اومده بود و شک بیماری رو شدیدا مطرح می کرد. بالا سرش استاد اصطلاحات رو به انگلیسی می گفت . چیزی نفهمید. صبح روز بعد که سراغش رفتم بی حوصله و کلافه روی تخت نشسته بود: شما دیروز یه چیزی رو به من نگفتید. ولی بعد از رفتنتون خودم پرونده رو دیدم. یه ام و یه اس دیدم... براش توضیح دادم که درحمله ی اول بیماری قطعی نیست. براش گفتم که توی ۹۰٪ موارد ام-اس بیماری خوبیه و خوب به درمان جواب می ده ولی... دلم به حال بچه ی ۸ ماهش سوخت که دیگه نمی تونست شیر مادرشو بخوره...

تمام طول هفته ی دوم مرداد رو به اون فکر کردم. به اینکه کاش بیماری اش از نوع خوبش باشه. که کاش دیگه هیچ حمله ای بهش دست نده . که کاش... می دونستم که مشکلش به احتمال خیلی زیاد قابل کنترله ولی ... از بغضی که کرده بود دلم گرفت...(در باره ی ام-اس)

نوشته شده توسط یک دانشجو در ساعت 8:36 بعد از ظهر | لینک  | 

"هو الطبیب"

دکتر استاد چشم پزشکی بود. آخر اخلاق! انقدر بهمون احترام می گذاشت که گاهی یادمون می رفت دانشجوییم...

دیده بودم که به مریض خیلی احترام می ذاره و البته از بچه های سال بالایی شنیده بودم که دانشجوی مهندسی دانشگاه صنعتی شریف بوده و بعد از جریان بیماری مادرش و برخورد بد یک پزشک باهاش تصمیم گرفته که پزشکی بخونه و یک پزشک با اخلاق بشه .

جلسه ی اول کلاس تئوری بعد از یک ساعت درس دادن برامون ماجرای چشم پزشک شدنش رو اینطوری تعریف کرد :

"... اینو براتون می گم تا بدونید همه چیز دست خداست و دکتر شدنتون حواستونو پرت نکنه!  من دانشجوی دانشگاه اصفهان بودم ازدواج که کردم مهمان شدم اینجا. اون موقع این دانشگاه دو سال بود پزشکی می گرفت و اینترن نداشت . من و یه نفر دیگه که مهمان شده بودیم دو نفره کشیک می دادیم. یعنی ۱۵ شب کشیک یه نفره در ماه. کشیک ها خیلی سنگین بود. اصلا فرصت نمی کردیم درسها رو بخونیم...

اون موقع اینجا هنوز اورژانس و کلینیک چشم نداشت. ما هم که باید یا چشم می گذروندیم یا  ای-ان-تی ناچار اصلا توی اینترنی چشم نگذروندیم. یعنی من از استاجری که یه بار چشم خونده بودم دیگه لاش رو باز نکرده بودم.

یه بار ماشین برادر خانمم دست من بود. ظهر از بیمارستان بر می گشتم دیدم توی خیابون یه پیرمردی هی جلو و عقب می شه و دست برای ماشینا بلند می کنه ولی کسی سوارش نمی کنه. شب قبلش کشیک بودم و خیلی خسته بودم. توی آینه که نگاه کردم به نظرم اومد طرف نابیناست. گفتم خدا رو خوش نمی آد توی این گرما... سوارش کردم. خیلی خسته بود و از اینکه هیچ کس بهش توجه نکرده بود و اون هم با شرایط خاصش درمونده شده بود خیلی دلش شکسته بود. مرتب اشک از چشماش سرازیر می شد. رسوندمش در خونه ش. دستشو برد بالا و دعام کرد منم از فرصت استفاده کردم و بهش گفتم دعا کنه چشم پزشک بشم...

درسم که تموم شد طرحمو افتادم یک روستا. ۴ ماه بود روستا بودم که یکی از بچه ها خبرم کرد که بیا وزارتخونه تصویب کرده یه سری رشته ها که کمبود دارن رزیدنت بگیرن. و فارغ التحصیلای سال۷۲ هم می تونن شرکت کنن.یکی از این رشته ها چشم بود. امتحانش هم چند روز بعد اصفهان بود. من هم سریع اسم نوشتم و رفتم اصفهان ولی چون دیر فهمیده بودم هیچی درس نخونده بودم. امتحان شفاهی بود. غول های چشم کشور همه توی یک اتاق نشسته بودند و یکی یکی صدامون می کردن که بریم تو.

داشتم از استرس می مردم. بیرون که نشسته بودم یک نفر یک دسته جزوه ی چشم دستش بود. گرفتم و همین طوری ۱۰ تا برگ از بینش برداشتم و شروع کردم به خوندن ... صدام کردن. وقتی ابهت اساتید رو دیدم داشتم سکته می کردم. اولی پرسید در مورد گلوکوم هرچی می دونی بگو. یکی از اون برگه هایی بود که  خونده بودم. هر چی خونده بودم گفتم. دومی پرسید هر چی در مورد کاتاراکت می دونی بگو . بازم از همون برگه هایی بود که خونده بودم. سومی پرسید فکر کن یه مریض می آرن که چاقو خورده تو چشمش چی کار می کنی؟ اورژانس های چشم رو هم خونده بودم. باور نکردنی بود... قرار بود ۲ ماه بعد نتایجو اعلام کنن ولی ...هیچ وقت یادم نمی ره دکتر...با دو انگشتش چند تا دست برام زد و بهم گفت : برو آقای دکتر آماده شو که حتما قبولی...

تا بیرون اومدم یاد اون پیرمرد کور افتادم ... زدم زیر گریه"

...

...

الهی!    

الهی!!

نوشته شده توسط یک دانشجو در ساعت 9:13 بعد از ظهر | لینک  |