تبليغاتX
هو الشافی
تک نوشته های یک دانشجوی طب!!
به نام هستی بخش

الان ساعت۸:۰۱ شبه و من همین الان از بخش اومدم توی کتابخونه... داشتم تا الان مریض می دیدم!آخرین مریضم یه آقای ۳۵ ساله بود که کلی عطر زده بود ولی از ورودی اتاق بوی سیگارش لو ش می داد.
وارد اتاق شدم و با نگاه دنبال مریضم گشتم. روی تخت نشسته بود و دیوان حافظ می خوند. خیلی خوش برخورد و با حوصله بود. سعی کردم به بوی سیگار عادت کنم و کامل ببینمش. زیر بار سیگار کشیدن نمی رفت تا وقتی که گرافی قفسه ی سینه ش رو نگاه کردم. تابلو بود!  مستقیم پرسیدم: روزی چند تا سیگار می کشی؟  - تا ۲۰ تا!!!!      چیز دیگه ای هم می کشی؟   - نه!
هرکاری می کردم نمی تونستم ته چشمش رو ببینم. مردمک ها فوق العاده تنگ بودن.  دوباره سوال کردم : مطمئنید چیزی غیر از سیگار مصرف نمی کنید؟  - چرا! گاهی تریاک می کشم ولی کم ...    دیگه تا تهش رفتم!!!  نگاهم کرد : انگار از شما نمی شه هیچی رو قایم کرد!
فقط ۳۵ سالش بود و لی ریه هاش مثل یه آدم سیگاری ۶۰ ساله بود ...
من که رفتم دوباره خیلی متشخص نشست و شروع به خواندن دیوان حافظ کرد!!  می دونست که عرف اعتیاد و سیگار رو نمی پسنده ولی...

تقریبا هر روزی که مریض می بینم  دست کم یکی از مریضام معتاده ... راستی؟؟؟! بگذریم.

+ نوشته شده در  شنبه 19 آبان1386ساعت 19:13  توسط یک دانشجو  | 

به نام هستی بخش بی همتا ...

۱- این جعبه ی کوچک ...
تلویزیون غیر از چاقی باعث بیماری فشار خون در بچه ها هم می شود . این موضوع نتیجه ی تحقیقات اخیر محققان است. راستی بچه های امروز چطور می توانند بفهمند طعم بعضی از بازیهای بچگی را  حالا که تکنولوژی قرار است سرگرمشان کند!؟؟؟
(اصل خبر را ببینید)

۲- هر نفسی که فرو می رود ممد حیات است ؟؟
می خواندیم : هر نفسی که فرو می رود ممد حیات است و چون بر می آید مفرح ذات!
حالا تحقیقات نشان می دهند استنشاق ذرات ریز ناشی از مواد مختلف شیمیایی که در خانه ها استفاده می شوند باعث افسردگی های منجر به خودکشی در نوجوانان می شود!!
(اصل خبر را ببينيد)

۳- و یک نرم افزار دیگر ...
پزشکان بعد از طراحی نوعی نرم افزار که برای بررسی بیماران دچار ضربات مغزی و نیز بیش فعالی ها استفاده می شد این بار توانستند نرم افزاری طراحی کنند که سطح درمان و سطح پیشرفت بیماری مغزی را در مبتلایان به مالاریا نشان دهد .
(اصل خبر را ببينيد)

۴- معجزه ی حیات...
دختر کوچکی که در هفته ی بیستم بارداری کیسه ی مملو از آب اطرافش پاره شده بود با تلاش پزشكان زنده ماند و در هفته ی سی و سوم بارداری وارد این دنیا شد . همه ی دنیا اسمش را معجزه گذاشتند. مادرش گفت ما یا دمان بود که همه چیز دست خداست . دعا کردیم و خدا معجزه کرد ...
(اصل خبر را ببينيد)

۵- یادمان باشد ...
قرار بود ما علم بیافرینیم و از آن استفاده کنیم ، نباید بگذاریم علمی که تولید می کنیم بر ما حکومت کند و اسیرمان کند ... یادمان باشد که با علممان زیبایی ها را و نعمت ها را از دست ندهیم . یادمان باشد که همه چیز در دست اوست ... یادمان باشد ... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 آبان1386ساعت 9:16  توسط یک دانشجو  | 

هو اللطیف...

بیمار سعید توکلی پسر بچه ی ۱۱ ساله ای بود که یک هفته ی قبل سنگ به سرش خورده بود و سرش یک زخم کوچیک پیدا کرده بود. مادرش می گفت در مراجعه به پزشک روستا هیچ اقدام خاصی انجام نگرفته و سعید رو همین طور مرخصش کرده بودن. حالا بعد از یک هفته با سردرد و تب شدید مراجعه کرده بود.
بچه ی خوش قلقی نبود. شایدم از بیمارستان و روپوش سفیدها خوشش نمی اومد. به هر حال یه کم طول کشید تا باهاش رفیق شدم. زخمش عفونت کرده بود. تب داشت ولی پایین بود.
ناراحت شدم از اینکه احساس کردم پزشک روستا بهش درست نرسیده ... یعنی یه روزی ما هم این طوری بی توجه می شیم؟؟
چند روزی فکرمو مشغول کرد. تا اینکه یک روز با اتند رفتیم بالای سرش . استاد بهم اشاره کرد که مریض رو برای بچه ها معرفی کنم . شروع کردم به توضیح شرح حال بیمار. وقتی تموم شد استاد گفت : می بینید بچه ها..این یعنی بی انصافی همراهای بیمار. پزشک روستا سه تا کار مهم انجام داده بود یکی اینکه سریع آنتی بیوتیک تجویز کزده بود تا بلکه بتونه جلوی عفونت رو بگیره ، یکی دیگه اینکه روی زخم رو پانسمان نکرده بود تا زخم خشک بشه و سوم اینکه وقتی بعد از یک هفته زخم بچه عفونت کرده بود سریع عفونت رو تخلیه کرده بود و بهش نامه داده بود و ارجاعش داده بود به متخصص تا بستری بشه و آنتی بیوتیک وریدی بگیره...

شرمنده شدم از خودم... از قضاوت سریع. 
راستی چرا ما آدما گاهی پر توقع یا کم انصاف می شیم؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه 4 آبان1386ساعت 14:44  توسط یک دانشجو  | 

به نام او که هستی از اوست ...

وقتی می گن فلانی آینده ی روشنی داره ، روشنی یعنی چی؟؟؟ یعنی کی روشن می شه؟؟
راستی چه جوریه این "آینده"  ؟؟؟؟  دو سه روزیه فکرم زیاد سراغ آینده می ره. این موضوع اونم بعد از پایان ماه رمضون عادیه ولی ... 
آینده ی یه دانشجوی پزشکی چه فرقی با آینده ی یه آدم هم سن و سال خودش داره؟  یه دانشجوی پزشکی وقتی بعد از هفت سال فارغ التحصیل می شه یه آدم معمولا ۲۵تا۲۷ ساله ست که تا حالا نه ذره ای سابقه ی کار داشته و نه قرانی پول و نه سربازی رفته و نه پس انداز کرده و نه فرصت مطالعات مختلف و زیاد داشته و نه ... عموما درس خونده!!! و حالا قراره جامعه اونو با آغوش باز بپذیره! و چیز زیادی هم از عمر مفید جوونیش نمونده .  دانشجوی پزشکی باید عاشق رشته ش باشه تا دوام بیاره. حالا باید بره طرح. و بعدش در بهترین حالت امتحان رزیدنتی و قبولی در رشته و شهر مورد نظر (که در اکثر موارد این اتفاق نمی افته) و بعدش دوباره طرح و تازه بعد از اونه (سی و چند سالگی) که خودش می تونه در مورد خودش و برنامه ی ساعات شبانه روزش تصمیم بگیره. حالا اگه توی این مدت متاهل هم شده باشه که دیگه هیچی...

"اجسام از آنچه در آئینه می بینید به شما نزدیکترند!"  اینو در اطلاعیه های راهنمایی و رانندگی مرتب می بینم.  باید با زمانمون چی کار کنیم؟ با اتفاقاتی که مقابلمونه؟ با آینده مون؟ با آینده ای که از اون چیزی که ما فکر می کنیم به ما نزدیکتره. چه جوری می شه همه چی رو به خواست خودمون تغییر بدیم؟ راستی ما مسئول چه کاری هستیم؟ مهم اینه که در هر دقیقه ی عمرمون بهترین و درست ترین کار رو انجام بدیم. ولی بهترین و درست ترین کار کدومه؟

توی کتاب "خدا خانه دارد" یه مطلبی نوشته بود راجع به زندگی همه ی ما آدما. راجع به اینکه یه موقعی همون روزای اول یه راه باریک رو به ما نشون دادن که زیرش پرتگاه بود و بهمون گفتن باید این راهو تا تهش بریم و معلوم هم نبود طول این راه چقدره. روی این باریکه ی راه فقط برای یک قدممون جا بود. نمی تونستیم قدم هامونو کنار هم بگذاریم. باید هر قدمی رو جلوی اون یکی می گذاشتیم و اگه ذره از راه منحرف می شدیم می افتادیم یا معلق می شدیم یا ... و خیلی سخت به نظر می رسد . چشممونو که باز کردیم دیدیم ما با این همه سختی این راهو می ریم ولی بعضی ها کسی رو دارن که دستشون رو می گیره و می بردشون . هم بلد راهه و هم یه تکیه گاه عالی. منطقی بود که دست به کار شیم. که بخواهیم دست ما رو هم بگیره . ما رو هم برسونه. و انتخابشون کردیمو شیعه شدیم و منتظرن تا هر جا که خواستیم صداشون کنیم تا دستمونو بگیرن...

"اجسام از آنچه در آئینه می بینید به شما نزدیکترند"    مرگ نزدیکه . همه مون اینو قبول داریم. راستی من یک ساعت دیگه ، یک دقیقه ی دیگه هستم؟؟؟  فرصت کمه برای صدا کردنشون و کمک خواستن ازشون...

و ... همین.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 آبان1386ساعت 11:4  توسط یک دانشجو  |