|
|
|
|
|
به نام هستی بخش
الان ساعت۸:۰۱ شبه و من همین الان از بخش اومدم توی کتابخونه... داشتم تا الان مریض می دیدم!آخرین مریضم یه آقای ۳۵ ساله بود که کلی عطر زده بود ولی از ورودی اتاق بوی سیگارش لو ش می داد. تقریبا هر روزی که مریض می بینم دست کم یکی از مریضام معتاده ... راستی؟؟؟! بگذریم. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 19 آبان1386ساعت 19:13 توسط یک دانشجو
|
|
||
|
|
|
|
|
به نام هستی بخش بی همتا ...
۱- این جعبه ی کوچک ... ۲- هر نفسی که فرو می رود ممد حیات است ؟؟ ۳- و یک نرم افزار دیگر ... ۴- معجزه ی حیات... ۵- یادمان باشد ... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 9 آبان1386ساعت 9:16 توسط یک دانشجو
|
|
||
|
|
|
|
|
هو اللطیف...
بیمار سعید توکلی پسر بچه ی ۱۱ ساله ای بود که یک هفته ی قبل سنگ به سرش خورده بود و سرش یک زخم کوچیک پیدا کرده بود. مادرش می گفت در مراجعه به پزشک روستا هیچ اقدام خاصی انجام نگرفته و سعید رو همین طور مرخصش کرده بودن. حالا بعد از یک هفته با سردرد و تب شدید مراجعه کرده بود. شرمنده شدم از خودم... از قضاوت سریع. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 4 آبان1386ساعت 14:44 توسط یک دانشجو
|
|
||
|
|
|
|
|
به نام او که هستی از اوست ...
وقتی می گن فلانی آینده ی روشنی داره ، روشنی یعنی چی؟؟؟ یعنی کی روشن می شه؟؟ "اجسام از آنچه در آئینه می بینید به شما نزدیکترند!" اینو در اطلاعیه های راهنمایی و رانندگی مرتب می بینم. باید با زمانمون چی کار کنیم؟ با اتفاقاتی که مقابلمونه؟ با آینده مون؟ با آینده ای که از اون چیزی که ما فکر می کنیم به ما نزدیکتره. چه جوری می شه همه چی رو به خواست خودمون تغییر بدیم؟ راستی ما مسئول چه کاری هستیم؟ مهم اینه که در هر دقیقه ی عمرمون بهترین و درست ترین کار رو انجام بدیم. ولی بهترین و درست ترین کار کدومه؟
توی کتاب "خدا خانه دارد" یه مطلبی نوشته بود راجع به زندگی همه ی ما آدما. راجع به اینکه یه موقعی همون روزای اول یه راه باریک رو به ما نشون دادن که زیرش پرتگاه بود و بهمون گفتن باید این راهو تا تهش بریم و معلوم هم نبود طول این راه چقدره. روی این باریکه ی راه فقط برای یک قدممون جا بود. نمی تونستیم قدم هامونو کنار هم بگذاریم. باید هر قدمی رو جلوی اون یکی می گذاشتیم و اگه ذره از راه منحرف می شدیم می افتادیم یا معلق می شدیم یا ... و خیلی سخت به نظر می رسد . چشممونو که باز کردیم دیدیم ما با این همه سختی این راهو می ریم ولی بعضی ها کسی رو دارن که دستشون رو می گیره و می بردشون . هم بلد راهه و هم یه تکیه گاه عالی. منطقی بود که دست به کار شیم. که بخواهیم دست ما رو هم بگیره . ما رو هم برسونه. و انتخابشون کردیمو شیعه شدیم و منتظرن تا هر جا که خواستیم صداشون کنیم تا دستمونو بگیرن... "اجسام از آنچه در آئینه می بینید به شما نزدیکترند" مرگ نزدیکه . همه مون اینو قبول داریم. راستی من یک ساعت دیگه ، یک دقیقه ی دیگه هستم؟؟؟ فرصت کمه برای صدا کردنشون و کمک خواستن ازشون... و ... همین. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 1 آبان1386ساعت 11:4 توسط یک دانشجو
|
|
||