تبليغاتX
هو الشافی
تک نوشته های یک دانشجوی طب!!

یا شاهد...!

دکتر تابش فوق تخصص جراحی مغز و اعصابه. از استادهای فوق العاده و محبوب جراحی تخصصیه. دو ماه مهر و آبان رو باهاش بودیم. خیلی قبراق و سرحاله ، حدود ۴۵ سالشه ولی  مثل یه جوون سی و هفت هشت ساله ست: خوش برخورد و فعال و پر جنب و جوش.

مریض یه آقای پنجاه و چند ساله به نظر می رسید .  به شدت  ill بود . به خاطر نکروز و گانگرن بخشی از روده ی باریک بستری شده بود . کلستومی شده بود و سر روده ش رو بیرون گذاشته بودن .طرف راست بدنش کاملا فلج بود و طرف چپش رو به کمک فیزیوتراپی به زحمت حرکت می داد. یک شانت از سرش به صورت زیر پوستی به حفره ی شکمش باز بود. شروع کرد به تعریف کردن ... اولین جمله ای که گفت این بود : "دکتر تابش رو می شناسید؟ همین جا جراحه."  مکث کرد و بعد ادامه داد :" ما با هم توی دانشگاه اصفهان هم کلاس بودیم . هم سنیم."  (بالای پرونده ش رو نگاه کردم. متولد ۴۰ بود ) "سال ششم پزشکی بودم که یه بیماری مغزی مادرزادی در من خودشو نشون داد. جراحی شدم. ولی بدنم فلج شد . چند وقت بعد هیدرو سفالی پیدا کردم . الان ۱۹ ساله شانت دارم ..."

هر آدمی سهمی از زندگیش داره. مهم اینه که حق اون سهم رو خوب به جا بیاری.
وقتی خدا ازت امتحانای سخت می گیره یادت باشه که اینا یعنی خدا فراموشت نکرده ... .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 آذر1386ساعت 11:21  توسط یک دانشجو  | 

یا نور !!

بیمار یه آقای ۷۸ساله بود که از دو ماه قبل دچار مشکل در دفع مدفوع شده بود و از یک هفته ی قبل تقریبا هیچ دفعی نداشت. هم چنین از دو ماه قبل دچار هماچوری (وجود خون در ادرار) ، فرکوئنسی (افزایش تعداد دفعات احساس دفع ادرار) ، ناکچوری(شب ادراری) و ارجنسی (احساس فوریت در دفع ادرار) شده بود . بیمار ۲ سال قبل سکته ی مغزی کرده بود و از همون موقع دچار آفازی ورنیکه (نوعی اختلال تکلم که فرد حرف طرف مقابل را متوجه می شه ولی نمی تونه صحبت کنه ) شده بود ... توی بررسی ها متوجه شده بودن که در ناحیه ی مقعد بیمار توده ی بزرگ و بدخیمی ایجاد شده که در صورت جراحی بیمار کلستومی می شد.

اسمش سید علی حسینی بود . یه کلاه سبز سیدی هم روی سرش بود . به شدت نحیف و کاشکتیک بود . گوشاش سنگین شده بود . پسرش باید غذا رو توی دهانش می گذاشت ... بی تابی می کرد . صداهای بلند و عجیب و غریب از خودش در می آورد... اعصاب هم اتاقی هاش رو به هم ریخته بود ... فقط یک جسم بود که باید ازش مراقبت می کردن ، بلندش می کردن ، راه می بردنش ، غذا دهانش می گذاشتن و  صداهای گوش خراش و عجیب و غریبی که از خودش در می آورد رو تحمل می کردن ولی ... اتاقش مرتب از آدمهایی که اون در عالم مریضی خودش خیلی هم بهشون توجه نمی کرد پر می شد و خالی می شد. بهش سر می زدن و احترام می گذاشتن ... نگاهش کردم : ته چهره ش نوری بود که دلمو لرزوند...

زیر لب زمزمه کردم :
هرکه درین کوی مقرب تر است
جام بلا بیشترش می دهند ...

+ نوشته شده در  شنبه 10 آذر1386ساعت 10:27  توسط یک دانشجو  |