تبليغاتX
هو الشافی
تک نوشته های یک دانشجوی طب!!
هو الطبيب...

گر طبيبانه بيايي به سر بالينم ..
به دو عالم ندهم لذت بيماري را
عيد غدير مبارك!
دارم توي ذهنم دنبال خاطرات شيرين بيمارستان مي گردم چون زياد از دردهاي مرتبط با دنياي بيماري و درمان حرف زدم. واقعيتش اينه كه دنياي پزشكي برعكس اون چيزي كه اينجا حس ميشه دنيايي كاملا شاده!!!

 

بايد بگم شايد ايمان كوچولو كه مادرشو روز چهارم تولدش از دست داده بود در تمام دوماه زندگيش با ترياك ساكت نگه داشته شده بود‏‏، و لي حالا كه براي ترك آورده بودنش پدر و مادر جديدش مثل پروانه دورش مي چرخيدن. زن كه تازه 3 روز بود مادر ايمان شده بود با هر ناله ي ايمان اشك مي ريخت و تمام ده روز بستري شب تا صبح بالاي سرش بيدار مي موند و باهاش حرف مي زد. راستي اين بچه ي كوچولو چطور انقدر سريع به اين زن خو گرفته بود و چطور انقدر خوب درد رو تحمل ميكرد؟؟ روز اخر سرمو نزديك گوشش بردم و به عنوان يك پزشك مسئول!! آروم بهش سفارش كردم: پسرم يادت نره كه اين مامان و بابا همه ي زندگيشونو وقف تو كردن.. قدرشونو بدونيا! ايمان حالا خوب و سر حال بود ... و مي تونست براي هميشه اين دوماه تلخ رو فراموش كنه...

 

از كاشان اومده بود. 7 ساله بود. از يك هفته يپيش بدنش پر از راش  شده بود . آزمايش آنمي و ترومبوسيتوپني شديدي رو نشون مي داد كه آنمي متاسفانه به درمان جواب نداده بود و اين يعني شك بالا به سرطان خون... وقتي دكتر ممتاز منش شك لوسمي رو مطرح كرد فكر نمي كرديم مادرش بدونه كه لوسمي يعني سرطان خون . ولي مي دونست و از همون لحظه حاش بد شد. برديمش به اتاق معاينه براي نمونه گيري مغز استخوان و من از دايي بچه خواستم تاخواهرشو تا ميشه از اينجا دور كنه تا اگه بچه فرياد زد يا ناله كرد مادرش نشنوه ... بچه ي خيلي تپلي بود! 7 سال سن و 42 كيلو وزن! نمونه گيري به سختي انجام شد و ساعتي بعد همه با هم لام نمونه رو زير ميكروسكوپ ديديم. نتيجه  ITP بود. يعني يك نوع بيماري خود ايمن كمبود پلاكت كه در بچه عمدتا خود به خود خوب مي شه و اگه نشه هم به راحتي درمان ميشه . من و يكي ديگه از دوستام برگشتيم بخش تا اين خبر رو به مادرش بديم. با نگاه منتظر و ملتهبي نگاهمون كرد بهش گفتيم مژده بده كه چيز مهمي نبود ... من تا بحال خيلي ها رو در لحظات شاد ديدم ولي اين آدم در اين لحظه هيجان ونشاطي پيدا كرد كه من تا حالا نديده بود . هز جا پريد . خنديد. گريه كرد. و خدا رو شكر كرد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 آذر1387ساعت 9:3  توسط یک دانشجو  |