تبليغاتX
هو الشافی
تک نوشته های یک دانشجوی طب!!
هو الرفیق

۱- پدر و مادری وقتی فهمیدند شیرخوار ۱۰ ماهه شان هم ایدز دارد همان جا در بیمارستان رهایش کردند و رفتند...

۲- یکشنبه شب در کشیک اورژانس بیمارستان کودکان  مفید ۴۷۳ نفر مراجعه داشتیم که نزدیک ۴۲۰ تاشون با شکایت استفراغ اومده بودن.  " بچه ها مواظب باشید!! "

۳- در همان کشیک فوق الذکر مادرهای بسیاری از این بچه ها در حالیکه نیمه شب و سراسیمه دلبندشون رو به اورژانس آورده بودند به اندازه ی یک عروس و نهایتا فامیل درجه یک عروس آرایش کرده بودند.. راستی کی فرصت این کا رو پیدا کرده بودن ؟؟؟؟

۴- در همان کشیک فوق فوق الذکر دختر نه ساله ای با شکایت عدم دفع ادرار و مدفوع از سیزده به در مراجعه کرده بود!! حالا مدفوع رو می شد باور کرد ولی ادرار... ؟ ۱۰ روووز؟؟قطعا به طور طبیعی روز سوم باید می ترکید یعنی راست گفته بود ؟؟؟ 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 فروردین1388ساعت 12:2  توسط یک دانشجو  | 

به نامت ...

بیمار دختر خانم جوان و تیز هوشی بود که به دنبال خودکشی ناموفق در بخش روانپزشکی بستری شده بود.فارغ التحصیل مدرسه ی تیزهوشان و  دانشجوی یک رشته ی مهندسی خوب از یکی از بهترین دانشگاهها... ولی احساس پوچی و ناامیدی میکرد. تفکرات خودکشی حتی یک لحظه آرومش نمی گذاشت و مدام به روشهای خودکشی فکر میکرد.. حتی حالا که  چند نوبت تحت درمان با الکتروشوک قرار گرفته بود ... در مورد بیماریش حسابی مطالعه کرده بود و سعی میکرد برای درمان شدنش قدمی برداره ولی چون موفق نمی شد دوباره فکرش پزیشان تر از قبل می شد و ...

خوشبختی هوش و تحصیلات و خانواده و زیبایی چهره و تشخص نیست.
خوشبختی در زندگی هرکس یک احساسه که باید برای پیدا کردنش زحمت کشید و تلاش کرد...


 

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 بهمن1387ساعت 14:47  توسط یک دانشجو  | 

هو الطبيب...

گر طبيبانه بيايي به سر بالينم ..
به دو عالم ندهم لذت بيماري را
عيد غدير مبارك!
دارم توي ذهنم دنبال خاطرات شيرين بيمارستان مي گردم چون زياد از دردهاي مرتبط با دنياي بيماري و درمان حرف زدم. واقعيتش اينه كه دنياي پزشكي برعكس اون چيزي كه اينجا حس ميشه دنيايي كاملا شاده!!!

 

بايد بگم شايد ايمان كوچولو كه مادرشو روز چهارم تولدش از دست داده بود در تمام دوماه زندگيش با ترياك ساكت نگه داشته شده بود‏‏، و لي حالا كه براي ترك آورده بودنش پدر و مادر جديدش مثل پروانه دورش مي چرخيدن. زن كه تازه 3 روز بود مادر ايمان شده بود با هر ناله ي ايمان اشك مي ريخت و تمام ده روز بستري شب تا صبح بالاي سرش بيدار مي موند و باهاش حرف مي زد. راستي اين بچه ي كوچولو چطور انقدر سريع به اين زن خو گرفته بود و چطور انقدر خوب درد رو تحمل ميكرد؟؟ روز اخر سرمو نزديك گوشش بردم و به عنوان يك پزشك مسئول!! آروم بهش سفارش كردم: پسرم يادت نره كه اين مامان و بابا همه ي زندگيشونو وقف تو كردن.. قدرشونو بدونيا! ايمان حالا خوب و سر حال بود ... و مي تونست براي هميشه اين دوماه تلخ رو فراموش كنه...

 

از كاشان اومده بود. 7 ساله بود. از يك هفته يپيش بدنش پر از راش  شده بود . آزمايش آنمي و ترومبوسيتوپني شديدي رو نشون مي داد كه آنمي متاسفانه به درمان جواب نداده بود و اين يعني شك بالا به سرطان خون... وقتي دكتر ممتاز منش شك لوسمي رو مطرح كرد فكر نمي كرديم مادرش بدونه كه لوسمي يعني سرطان خون . ولي مي دونست و از همون لحظه حاش بد شد. برديمش به اتاق معاينه براي نمونه گيري مغز استخوان و من از دايي بچه خواستم تاخواهرشو تا ميشه از اينجا دور كنه تا اگه بچه فرياد زد يا ناله كرد مادرش نشنوه ... بچه ي خيلي تپلي بود! 7 سال سن و 42 كيلو وزن! نمونه گيري به سختي انجام شد و ساعتي بعد همه با هم لام نمونه رو زير ميكروسكوپ ديديم. نتيجه  ITP بود. يعني يك نوع بيماري خود ايمن كمبود پلاكت كه در بچه عمدتا خود به خود خوب مي شه و اگه نشه هم به راحتي درمان ميشه . من و يكي ديگه از دوستام برگشتيم بخش تا اين خبر رو به مادرش بديم. با نگاه منتظر و ملتهبي نگاهمون كرد بهش گفتيم مژده بده كه چيز مهمي نبود ... من تا بحال خيلي ها رو در لحظات شاد ديدم ولي اين آدم در اين لحظه هيجان ونشاطي پيدا كرد كه من تا حالا نديده بود . هز جا پريد . خنديد. گريه كرد. و خدا رو شكر كرد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 آذر1387ساعت 9:3  توسط یک دانشجو  | 

یا طبیب...

بیمار یه دختر بچه ی ۱۲ ساله بود که با قصد خودکشی تعداد۸ قرص متادون رو یک جا خورده بود. قرصها مال مادرش بود که در مراحل آخر یک سرطان به سر می برد و کم کم داشت خودش رو برای مرگ آماده می کرد ...
پدر معتادش مدتها بود که اودها رو رها کرده و رفته بود و ...
دیشب وقتی پدربزرگش و مادرش با هم مشاجره می کردند اون بینشون رفته بود  وازشون خواسته بود که دعوا نکنند ولی پدربزرگش یک سیلی به صورتش زده بود... جای سیلی و جای چند جراحت قدیمی تر روی صورتش دیده می شد .
...
...
راستی در آینده ای که دور هم نیست چه کسی قراره از این دختر بچه حمایت کنه؟؟؟؟
راستی دختری که در این سن دست به خودکشی بزنه ؟؟؟....................
و... همین!

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 مهر1387ساعت 18:34  توسط یک دانشجو  | 

هو الطبیب ...

دومین روز بخش اطفال - بیمارستان لقمان
مریض یه بچه ی ۱۵ماهه بود که با علائم مسمومیت از هشتگرد اومده بود.
ما دانشجو ها به علاوه ی اینترن ها و رزیدنت های اطفال همگی پشت سر پروفسور مرندیان وارد اتاق شدیم. زن جوونی که مادر بچه بود اونو بغل گرفته بود و از پنجره ی اتاق دوردستها رو نگاه می کرد. سر بچه روی شونه ی مادرش افتاده بود.. همه ی ما وارد اتاق شدیم و دورتا دور تخت حلقه زدیم ولی زن جوون انگار اومدن ما رو نفهمید.. اینترن مسئول شروع به معرفی بیمار کرد : بیمار یه بچه ی ۱۵ ماهه ست که به دنبال مسمومیت با اپیوم - خوردن شربت متادون - مراجعه کرده ، زمان مراجعه بیمار هوشیار نبوده و بلافاصله براش نالوکسان شروع کردیم که با تجویز ۸تا نالوکسان در سرم وضعیتش بهبود نسبی پیدا کرد و ...
چرا باید یه بچه ی به این کوچکی با مواد مخدر مسموم بشه؟ چرا باید خوردن مواد مواد مخدر رو ببینه و یاد بگیره؟ چرا ...؟
راستی عاقبت این کوچولو چی می شه؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 شهریور1387ساعت 6:4  توسط یک دانشجو  | 

به نامش...

مرکز مشاوره ی بیماریهای رفتاری بیمارستان امام خمینی تهران ـ اسفند ۸۶

۱)بیمار یه آقای ۲۹ ساله بود که از سن ۲۱ سالگی معتاد شده بود و و در این مدت فقط ۳ ماهش رو معتاد تزریقی بود که در همین مدت به بیماری سنرم نقص ایمنی اکتسابی (ایدز) مبتلا شده بود .  شغل: بیکار ، سابقه ی زندان:مثبت ، شرایط تاهل:مجرد  ، اولین رابطه ی جنسی:۱۷سالگی  ، آخرین رابطه ی جنسی:۳ماه قبل بدون اطلاع شریک جنسی از بیماری فرد و در ازای مبلغی پول و بدون استفاده از وسایل ایمنی بخش.

۲)بیمار یه آقای بیست و چند ساله بود که عقب مونده ی ذهنی بود. سابقه ی اعتیاد داشت و احتمالا راه ابتلاش هم همین بوده. خواهرش آورده بودش. مثل همیشه . براش زن گرفته بودن!!! بدون اینکه به زنش بگن که این پسر عقب مونده و معتاد ایدز هم داره!!! حالا با توصیه ها و پیگیری های مرکز همسرش رو تست کرده بودن. شکر خدا هنوز مثبت نشده بود. سعی شد به همسرش یاد بدن که چطور از ابتلای خودش جلوگیری کنه ...

۳) بیمار یه خانم ۵۰ ساله بود که اولین بار با تشنج مراجعه کرده بود. تشخیص:عفونت توکسو پلاسموز مغزی ، زمینه ی مثبت:اچ ـ آی ـ وی  . دخترش آورده بودتش. وضعش با درمان خیلی بهتر شده بود ولی هنوز از بیماریش خبر نداشت. دخترش قصد داشت ازش پنهان کنه. دخترش سنگین و محجبه و تحصیل کرده بود. خودش هم آدم معقولی به نظر می رسید. تست همسرش منفی شده بود. علت ابتلاش تاتو کردن ابروهاش بود.

۴)مریض یه خانم ۲۵ ساله بود که برای بررسی دوره ایش مراجعه کرده بود . آژیته به نظر می رسید و همه ش نگران دخترش بود. اصرار داشت که دوباره دخترش تست بشه، فکر می کرد با بوسیدن دخترشو مبتلا کرده! علت ابتلاش همسرش بود که یکی دو سال پیش در اثر ایدز فوت کرده بود و همسرشو با یه بیماری ناخواسته و یک دختر کوچولو به اسم شقایق تنها گذاشته بود. زمان تولد شقایق تونسته بودن از ابتلای نوزاد جلوگیری کنن ولی...

۵)بیمار یه آقای ۲۵ ساله بود که از سن ۱۲ سالگی تشخیص ایدز درش مسجل شده بود. از ۶ سالگی مبتلا به همو فیلی بود و علت ایدزش هم استفاده از فرآورده های خونی آلوده بود. حالا با برفک دهانی منتشر که تا حلقش ادامه داشت مراجعه کرده بود .

...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 اردیبهشت1387ساعت 23:45  توسط یک دانشجو  | 

یا شاهد...!

دکتر تابش فوق تخصص جراحی مغز و اعصابه. از استادهای فوق العاده و محبوب جراحی تخصصیه. دو ماه مهر و آبان رو باهاش بودیم. خیلی قبراق و سرحاله ، حدود ۴۵ سالشه ولی  مثل یه جوون سی و هفت هشت ساله ست: خوش برخورد و فعال و پر جنب و جوش.

مریض یه آقای پنجاه و چند ساله به نظر می رسید .  به شدت  ill بود . به خاطر نکروز و گانگرن بخشی از روده ی باریک بستری شده بود . کلستومی شده بود و سر روده ش رو بیرون گذاشته بودن .طرف راست بدنش کاملا فلج بود و طرف چپش رو به کمک فیزیوتراپی به زحمت حرکت می داد. یک شانت از سرش به صورت زیر پوستی به حفره ی شکمش باز بود. شروع کرد به تعریف کردن ... اولین جمله ای که گفت این بود : "دکتر تابش رو می شناسید؟ همین جا جراحه."  مکث کرد و بعد ادامه داد :" ما با هم توی دانشگاه اصفهان هم کلاس بودیم . هم سنیم."  (بالای پرونده ش رو نگاه کردم. متولد ۴۰ بود ) "سال ششم پزشکی بودم که یه بیماری مغزی مادرزادی در من خودشو نشون داد. جراحی شدم. ولی بدنم فلج شد . چند وقت بعد هیدرو سفالی پیدا کردم . الان ۱۹ ساله شانت دارم ..."

هر آدمی سهمی از زندگیش داره. مهم اینه که حق اون سهم رو خوب به جا بیاری.
وقتی خدا ازت امتحانای سخت می گیره یادت باشه که اینا یعنی خدا فراموشت نکرده ... .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 آذر1386ساعت 11:21  توسط یک دانشجو  | 

به نام هستی بخش

الان ساعت۸:۰۱ شبه و من همین الان از بخش اومدم توی کتابخونه... داشتم تا الان مریض می دیدم!آخرین مریضم یه آقای ۳۵ ساله بود که کلی عطر زده بود ولی از ورودی اتاق بوی سیگارش لو ش می داد.
وارد اتاق شدم و با نگاه دنبال مریضم گشتم. روی تخت نشسته بود و دیوان حافظ می خوند. خیلی خوش برخورد و با حوصله بود. سعی کردم به بوی سیگار عادت کنم و کامل ببینمش. زیر بار سیگار کشیدن نمی رفت تا وقتی که گرافی قفسه ی سینه ش رو نگاه کردم. تابلو بود!  مستقیم پرسیدم: روزی چند تا سیگار می کشی؟  - تا ۲۰ تا!!!!      چیز دیگه ای هم می کشی؟   - نه!
هرکاری می کردم نمی تونستم ته چشمش رو ببینم. مردمک ها فوق العاده تنگ بودن.  دوباره سوال کردم : مطمئنید چیزی غیر از سیگار مصرف نمی کنید؟  - چرا! گاهی تریاک می کشم ولی کم ...    دیگه تا تهش رفتم!!!  نگاهم کرد : انگار از شما نمی شه هیچی رو قایم کرد!
فقط ۳۵ سالش بود و لی ریه هاش مثل یه آدم سیگاری ۶۰ ساله بود ...
من که رفتم دوباره خیلی متشخص نشست و شروع به خواندن دیوان حافظ کرد!!  می دونست که عرف اعتیاد و سیگار رو نمی پسنده ولی...

تقریبا هر روزی که مریض می بینم  دست کم یکی از مریضام معتاده ... راستی؟؟؟! بگذریم.

+ نوشته شده در  شنبه 19 آبان1386ساعت 19:13  توسط یک دانشجو  | 

هو الطبیب ...

۱
یکشنبه ۱۵/۷   :  رفتم توی اتاق ایزوله. بیمار یه آقای ۹۲ ساله بود که دوماه قبل به خاطر یه زخم کوچیک کنار انگشت دوم پای راستش مراجعه کرده بود . القصه آزمایش های روتین رو که گرفته بودن دیده بودن که اوره و کراتینین بیمار به شدت بالاست و همین موضوع باعث شده بود دوستان عزیز در اورژانس جراحی مریض رو از خدا خواسته به بخش داخلی انتقال بدن(یه مریض کمتر!) و دوستان خوب نفرولوژیست هم بدون توجه به زخم پا که علت اصلی مراجعه بوده فقط ۱۰-۱۲ روز به وضعیت کلیه های بیمار برسن و بیمار ر و با داروهای کلیه مرخص کنن.
حالا وضعیت کلیه های بیمار عالیه ولی ... عفونت تا زانو بالا رفته بود. دو روز پیش پای بیمار آمپوته شد. یعنی از زانو قطعش کردن!!!

 

۲
جمعه ۲۰/۷    :  بیمار آقای ۱۶ ساله ای بود که در حال تمرین تکواندو دچار ضربه به سر شده بود . با سرگیجه و تاری دید و استفراغ مراجعه کرده بود . بعد از چند ساعت به خاطر حال عمومی اش که خوب شده بود با رضایت شخصی مرخص شده بود .  بیمار بعد از یک روز با استفراغ شدید مراجعه کرده بود و به لطف خدا جراح مغز و اعصاب همون موقع توی بیمارستان بود و بلافاصله سی تی اسکنش کرده بود و برده بودش اتاق عمل. هماتوم اپی دورال داشت. این نوع خونریزی مغزی یک دوره ی خاموش و بدون علامت داره و اگه دیر  شناخته بشه بیمار ممکنه به طور ناگهانی به کما بره  و دستی دستی از بین بره. راستی چرا اون شب پزشک کشیک خطر احتمالی رو به همراهای بیمار گوشزد نکرده بود ؟؟؟؟
(در باره ی هماتوم اپیدورال)

۳
دیروز صبح فهمیدیم که به طور ناگهانی ۳ تا از استادای جراحی تخصصی قراره برن! این برای ما فاجعه است. اونم توی شرایطی که همین طوری هم توی ارتو پدی و اورولوژی آموزش درست و حسابی نداریم.  یکی از بچه ها رییس دانشگاه رو توی اتاق عمل دیده بود . جلوی در منتظرش موندیم تا ازش در مورد این موضوع بپرسیم. گفت که نمی تونه دکترایی رو که بیمارو وادار می کنن بره بخش خصوصی تا پول ازش بگیرن تحمل کنه. گفت نمی تونه پزشک هایی رو که زیر میزی توی مطبهاشون برای عملی که توی بیمارستان دولتی کردن نگه داره . گفت ... ولی تکلیف ما چیه؟؟؟ اونم توی شرایطی که تا ۱۵ آبان قرار نیست استاد جایگزین بیاد و جراحی تخصصی ما هم فقط تا آخر آبانه. مگه روی سر در بیمارستان ننوشته بیمارستان آموزشی - درمانی؟؟؟؟؟

۴
مسئولیت خیلی سخته ...
خدا بهمون رحم کنه و کمکون کنه پزشکای مسئولی بشیم ...

و ... یا طبیب من لا طبیب له !!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 مهر1386ساعت 9:24  توسط یک دانشجو  | 

يا طبيب من لا طبيب له !!

 

بخش جراحي مغز و اعصاب.

بيمار آقاي 29 ساله اي هستند كه به دنبال motor accident دچار تروما به سر شده اند و با زخم و خونريزي در ناحيه ي بالاي لب و برجستگي ابروي راست بستري شده اند ...

 

توي اتاق سرك كشيدم. فقط تخت 278 مريض داشت كه مال من بود و سه تخت ديگه ي اتاق خالي بود: دوتاش مريض نداشت و مريض يكيش هم اتاق عمل بود.

به مريضم نگاه كردم: به پهلو خوابيده بود و من پشتش رو مي ديدم. پتو رو تا روي بازوهاش بالا كشيده بود و از اونجا به بالا يعني كل هر دو شونه اش خالكوبي بود . دوتا جوون ناجور و سبيل بناگوش در رفته هم همراهش بودن . ترجيح دادم قبل از رفتن توي اتاق پرونده اش رو بخونم. نوشته بود بيمار smokerاست. از پرستار پرسيدم 278 فقط سيگاريه؟ گفت : نه بابا درست و حسابي addict هم هست. گفتم : حوصله ندارم ببينمش .. با اين همراهاش! پرستار گفت : تازه الان كه آروم شده صبح كه از ICUآورده بودنش مواد مي خواست ..بخش رو گذاشته بود روي سرش.
ترجيح دادم تا رفتن همراهاش صبر كنم و بعدا ببينمش!!! رفتمو بعد از ظهر برگشتم. خواب بود . خانمش پيشش بود و خواهرش. زن جوان رو نگاه كردم: از كي سيگار مي كشه؟ - از 10-11 سالگي.(خواهرش جواب داد)    - چيز ديگه اي هم مي كشه؟   - ترياك !      -فقط؟    -بله...    خانمش آروم زير گوشم گفت: تازگي ها كرك هم استفاده مي كنه؟   -تزريقي؟    -نه! مي كشه فقط! ... البته نمي دونم شايدم ...آزمايشاش نشون نمي ده ؟    - نه! يعني اون آزمايشها رو كه نشون مي ده ازش نگرفتن. چون ربطي به مشكلش نداره.      – نمي شه آزمايشش كنيد؟    - نه خانم. بيمارستان دولتي آزمايش اضافي نمي گيره كه ..       – راستي اينجا كه اومديم از تو جيبش آمپول پيدا كردم. يعني همون كه شما مي گيد ؟ چه فرقي مي كنه؟     - نتونستم بگم بيشتر از اون خطر بعد از تزريقي شدن شما رو تهديد مي كنه . نتونستم بگم بايد مراقب انمواع بيماري هايي باشه كه از اين به بعد ممكنه سراغش بياد و ...    

 

اين اولين باري نبود كه مريضم معتاد بود . توي اين 9 ماهي كه استاجر شدم بارها مريض هام معتاد بودن. بارها سيگاري ها بودن . حتي مريضاي خانم.  و ... من چقدر دلم مي خواست و مي خواد به جاي مريضم به همراهاش كمك كنم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 مهر1386ساعت 8:23  توسط یک دانشجو  | 

یا نعم الطبیب ...

بخش جراحی مغز و اعصاب .
بیمار نوزاد پسر سه ماهه ای است که دچار نقص مادرزادی طناب نخاعی به صورت میلو مننگوسل بوده است و هم اکنون با شکایت افزایش اندازه ی سر به علت هیدروسفالی ثانویه به میلو مننگو سل بستری شده است.

علی اصغر فقط سه ماهش بود. مادرش وقتی بعد از نه ماه انتظار دیده بود پسرکوچکش یه توده ی عجیب و غریب توی کمرش داره به کلی اعتماد به نفسش رو از دست داده بود . حالا بعد از گذشت سه ماه تجمع مایع توی مغز علی اصغر باعث شده بود سرش به شدت بزرگ و حجیم بشه . آورده بودنش برای جراحی شانت گذاری. یعنی یه نوعی از جراحی برای تخلیه ی مایعات اضافی از مغز به جاهایی از بدن که بتونه جذب بشه. برای این کار یه لوله ی باریک رو از سر علی اصغر به صورت زیر پوستی تا شکمش عبور داده بودند و ... حالا چند روز از عمل می گذشت ولی نوزاد دچار عفونت شده بود و مرتب تب داشت .

مریض عجیبی بود برای من. منی که اصلا در مقابل نوزاد نمی تونم خودمو کنترل کنم حالا علی اصغر کوچولو رو می دیدم که سرش به اندازه سر یه آدم بزرگ شده بود. پسر بچه ی قشنگی بود ولی... واقعا تا کی می خواستن اینطوری نگهش دارن؟؟؟ هنوز اطفال نگذروندم و هیچی از اطفال نمی دونم رفتم کتابخونه و کتاب طب کودکان نلسون رو تا بخش اعصاب و نقایص مادرزادی لوله ی عصبی ورق زدم. میلو مننگوسل نوعی اختلال مادرزادیه که با بیرون زدگی غیر طبیعی بخشی از نخاع و مننژ از بین مهره ها تظاهر پیدا می کنه. این بیماری بسیار نادره و از ۴۰۰۰ تولد یک نفر به این نقص دچار می شه. در صورت جراحی سریع بعد از تولد پیش آگهی بیماری خوبه و در ۷۰٪ موارد کودک از نظر ضریب هوشی در آینده فرقی با هم سالان خودش نداره.

سوال گیجم کرد. چطور علی اصغر رو سه ماه پیش یعنی بعد از تولد عمل نکرده بودن؟؟؟ تا صبح فردا صبر کردم. قبل از مورنینگ از دکتر فخاریان(جراح مغز و اعصاب) که علی اصغر از ابتدا زیر نظرش بوده پرسیدم: ببخشید آقای دکتر..یه نوزاد با میلو مننگوسل توی بخش هست، چطور تا حالا جراحی نشده؟ دکتر با متانت خاص خودش بهم گفت برای هر جراحی غیر از نیاز بیمار به جراحی یه شرط دیگه هم و جود داره و اون هم رضایت خانواده ی بیماره.  گیج شدم؟!! یعنی پدر و مادر اون بچه چرا به جراحیش رضایت ندادن؟ اونا که مثل پروانه دور بچه شون می گشتن... یعنی به خاطر هزینه ش یا ...؟  عزممو جزم کردم تا برم و با مادرش صحبت کنم. اما وقتی به بخش رسیدم مرخص شده بود ... رفته بود تا توی خونه یا انتظار مرگ رو بکشه و یا زنده بمونه و احتمالا یک آدم ناتوان بشه ...

چندتا عکس از میلو مننگوسل، هیدرو سفالی و عمل شانت گذاری :

ميلو مننگو سل      ميلو مننگو سلشانت گذاري

هيدروسفالي

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 مهر1386ساعت 15:26  توسط یک دانشجو  | 

به نامش...

روبه روی حرم امام حسین (ع) که قرار گرفتم یادش افتادم. ۲۰ روز قبل توی سرویس گوارش دیده بودمش. یه پسر ۱۶ ساله که از سنش کمتر نشون می داد و با خونریزی گوارشی اومده بود.
نشستم لبه ی تختش و سر صحبتو باهاش باز کردم . همون طور که باهاش حرف می زدم پرونده اش رو برداشتم و ورق زدم. اونم کتاب سسیل گوارش منو برداشت و ورق زد. اون از کتاب من چیزی دستگیرش نشد ولی من توی پرونده ی اون نتیجه ی اندوسکوپی ش رو دیدم : دوازدهه ش پر از پولیپ بود. گیج شدم . سرطان روده اونم توی این سن؟ هیچ کس توی خانواده ش سابقه ی هم چین ناراحتی هایی رو نداشت. ولی توی این سن فقط می شد به پولیپوز ازثی فکر کرد...؟؟
شرح حالشو کامل گرفتم و معایناتشم کامل انجام دادم. فشارش پایین بود ، توی آزمایشاش همو گلوبین خیلی پایین (۷) داشت که می شد با خونریزیش توجیهش کرد. ۲ سال بود خونریزی گوارشی داشت ولی به کسی نگفته بود تا اینکه سر کار به خاطر کم خونی شدید سرش گیج رفته بود و افاده بود...(سر کار می رفت. گچ کار بود. فقط تا پنجم دبستان درس خونده بود!).  توی شرح حالش یه چیزی رو فهمیدم که تا حالا به کسی نگفته بود: یه مریضی که از دو سالگی داشته و به خاطرش تا ۶ سال پیش تحت درمان بوده. خودش نمی دونست ولی با نشونی هایی که داد فهمیدم شیمی درمانی می شده. اسم مریضی شو نمی دونست . فکرم حسابی مشغول شد... نبضشو که گرفتم چهره ش تغییر کرد. بازوش رو آروم فشار دادم. دردش اومد!    "چند وقته درد استخوانی داری؟"  ـ دو ماهه.  درداش شدید بود. هر دو دست و هر دوپا. گیج شده بودم از تحمل این پسر. توی سرش هم ۳ تا ضایعه پیدا کردم.  وای خدایا! یعنی سرطان این پسر ۱۶ ساله رو تمام قد در آغوش گرفته؟؟  پسر داییش رسید. اومده بود اون شب همراهش باشه. اصرار کردم که سابقه ی بیماری سابقشو بفهمن. نگرانش شد و قول داد تا صبح زنگ بزنه بیمارستان امام خمینی تهران و سوال کنه.
صبح وقتی چیزایی رو که فهمیده بودم به رزیدنت گفتم تعجب کرد... با استاد (فوق تخصص گوارش) و رزیدنت و بچه ها رفتیم بالا سرش. نمی شد براش همه جور آرمایشی درخواست کرد. بیمه نبود و توان مالی هم نداشت... همون موقع پسر داییش اومد: آقای دکتر! اسم بیماریش بورکیت بوده... استاد خشکش زد. ما هم. لنفوم بورکیت یه جور سرطان نادر خونه که بیشتر توی افریقایی ها شایعه... مشاوره ی فوق تخصص انکولوژی و مشاوره ی جراحی داده شد ... انتقال به سرویس جراحی و بررسی از نظر متاستاز به استخوان...

دیگه ندیدمش. و لی توی کربلا روبه روی ضریح آقا درست زیر ایوان طلا یادش افتادم...
خدا... بعضی ها چه امتحانهای سختی می شن... مطمئنم که امام حسین هواشو داره... دلم می خواد بدونم الان کجاست؟ حالش خوبه؟ اصلا ... هنوز...     دلم می می خواد...
دیروز تولد باب الحوائج بود.
خدایا!...

درباره ی سرطان روده
درباره ی لنفوم بورکیت

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 مرداد1386ساعت 0:54  توسط یک دانشجو  | 

به نام "او"...

روی تخت ۱۳ یه مریض جدید خوابیده بود. با اینکه تازه اومده بود کلی با مریضای دیگه و همراهاشون دوست شده بود. خیلی سرحال و خوش خنده بود . طوری که فکر کردم اینم یکی از موارد سردرده که برای بررسی(یعنی بدون نوبت ام-آر-آی شدن) بستری شده! حوصله ی مریض دیدن نداشتم ولی شرح حالشو گرفتم.

بیمار خانم ۲۷ ساله ای هستند که از یک ماه پیش و بعد از عمل جراحی گوششان دچار سرگیجه های شدید می شدند . این سرگیجه ها به صورت سرگیجه ی واقعی بوده و این اواخر حتی در حالت خواب هم ادامه داشته است...

شرح حالشو کامل گرفتم. چند ماه پیش هم توی ختم یکی از اقوامش سرگیجه ی شدید پیدا کرده بود و انگشتانش هم دچار اسپاسم شدید شده بود. سه تا بچه داشت که آخرین بچه اش فقط هشت ماهش بود. ضمن اینکه یه شرح حال رفلکس- اپی لپسی در نگاه خیلی نزدیک به تلویزیون هم می داد. یعنی هر وقت تلویزیون رو از نزدیک نگاه می کرد دچار تشنج می شد.

درست بود که فقط۷-۱۰٪ موارد ام-اس با سرگیجه همراه بود. درسته که در فوندوسکوپی ته چشمش هیچی نمی دیدم و دیسک های بیناییش شارپ و صورتی رنگ بود. درسته که اصلا در مورد ارتباط ام-اس و تشنج هیچی تا اون موقع نشنیده بودم ولی... با اکراه سراغ ام-آر-آی رفتم. پر از پلاک های سفید رنگ بود: یعنی ام-اس احتمالی...

... فردا صبح مریض من راند شد. برای استاد و بچه ها شرح حالشو خوندمو معایناتشو توضیح دادم. حدسم درست بود. حالا دیگه جواب مکتوب ام-آر-آی هم اومده بود و شک بیماری رو شدیدا مطرح می کرد. بالا سرش استاد اصطلاحات رو به انگلیسی می گفت . چیزی نفهمید. صبح روز بعد که سراغش رفتم بی حوصله و کلافه روی تخت نشسته بود: شما دیروز یه چیزی رو به من نگفتید. ولی بعد از رفتنتون خودم پرونده رو دیدم. یه ام و یه اس دیدم... براش توضیح دادم که درحمله ی اول بیماری قطعی نیست. براش گفتم که توی ۹۰٪ موارد ام-اس بیماری خوبیه و خوب به درمان جواب می ده ولی... دلم به حال بچه ی ۸ ماهش سوخت که دیگه نمی تونست شیر مادرشو بخوره...

تمام طول هفته ی دوم مرداد رو به اون فکر کردم. به اینکه کاش بیماری اش از نوع خوبش باشه. که کاش دیگه هیچ حمله ای بهش دست نده . که کاش... می دونستم که مشکلش به احتمال خیلی زیاد قابل کنترله ولی ... از بغضی که کرده بود دلم گرفت...(در باره ی ام-اس)

+ نوشته شده در  شنبه 20 مرداد1386ساعت 20:36  توسط یک دانشجو  | 

"هو الطبیب"

دکتر استاد چشم پزشکی بود. آخر اخلاق! انقدر بهمون احترام می گذاشت که گاهی یادمون می رفت دانشجوییم...

دیده بودم که به مریض خیلی احترام می ذاره و البته از بچه های سال بالایی شنیده بودم که دانشجوی مهندسی دانشگاه صنعتی شریف بوده و بعد از جریان بیماری مادرش و برخورد بد یک پزشک باهاش تصمیم گرفته که پزشکی بخونه و یک پزشک با اخلاق بشه .

جلسه ی اول کلاس تئوری بعد از یک ساعت درس دادن برامون ماجرای چشم پزشک شدنش رو اینطوری تعریف کرد :

"... اینو براتون می گم تا بدونید همه چیز دست خداست و دکتر شدنتون حواستونو پرت نکنه!  من دانشجوی دانشگاه اصفهان بودم ازدواج که کردم مهمان شدم اینجا. اون موقع این دانشگاه دو سال بود پزشکی می گرفت و اینترن نداشت . من و یه نفر دیگه که مهمان شده بودیم دو نفره کشیک می دادیم. یعنی ۱۵ شب کشیک یه نفره در ماه. کشیک ها خیلی سنگین بود. اصلا فرصت نمی کردیم درسها رو بخونیم...

اون موقع اینجا هنوز اورژانس و کلینیک چشم نداشت. ما هم که باید یا چشم می گذروندیم یا  ای-ان-تی ناچار اصلا توی اینترنی چشم نگذروندیم. یعنی من از استاجری که یه بار چشم خونده بودم دیگه لاش رو باز نکرده بودم.

یه بار ماشین برادر خانمم دست من بود. ظهر از بیمارستان بر می گشتم دیدم توی خیابون یه پیرمردی هی جلو و عقب می شه و دست برای ماشینا بلند می کنه ولی کسی سوارش نمی کنه. شب قبلش کشیک بودم و خیلی خسته بودم. توی آینه که نگاه کردم به نظرم اومد طرف نابیناست. گفتم خدا رو خوش نمی آد توی این گرما... سوارش کردم. خیلی خسته بود و از اینکه هیچ کس بهش توجه نکرده بود و اون هم با شرایط خاصش درمونده شده بود خیلی دلش شکسته بود. مرتب اشک از چشماش سرازیر می شد. رسوندمش در خونه ش. دستشو برد بالا و دعام کرد منم از فرصت استفاده کردم و بهش گفتم دعا کنه چشم پزشک بشم...

درسم که تموم شد طرحمو افتادم یک روستا. ۴ ماه بود روستا بودم که یکی از بچه ها خبرم کرد که بیا وزارتخونه تصویب کرده یه سری رشته ها که کمبود دارن رزیدنت بگیرن. و فارغ التحصیلای سال۷۲ هم می تونن شرکت کنن.یکی از این رشته ها چشم بود. امتحانش هم چند روز بعد اصفهان بود. من هم سریع اسم نوشتم و رفتم اصفهان ولی چون دیر فهمیده بودم هیچی درس نخونده بودم. امتحان شفاهی بود. غول های چشم کشور همه توی یک اتاق نشسته بودند و یکی یکی صدامون می کردن که بریم تو.

داشتم از استرس می مردم. بیرون که نشسته بودم یک نفر یک دسته جزوه ی چشم دستش بود. گرفتم و همین طوری ۱۰ تا برگ از بینش برداشتم و شروع کردم به خوندن ... صدام کردن. وقتی ابهت اساتید رو دیدم داشتم سکته می کردم. اولی پرسید در مورد گلوکوم هرچی می دونی بگو. یکی از اون برگه هایی بود که  خونده بودم. هر چی خونده بودم گفتم. دومی پرسید هر چی در مورد کاتاراکت می دونی بگو . بازم از همون برگه هایی بود که خونده بودم. سومی پرسید فکر کن یه مریض می آرن که چاقو خورده تو چشمش چی کار می کنی؟ اورژانس های چشم رو هم خونده بودم. باور نکردنی بود... قرار بود ۲ ماه بعد نتایجو اعلام کنن ولی ...هیچ وقت یادم نمی ره دکتر...با دو انگشتش چند تا دست برام زد و بهم گفت : برو آقای دکتر آماده شو که حتما قبولی...

تا بیرون اومدم یاد اون پیرمرد کور افتادم ... زدم زیر گریه"

...

...

الهی!    

الهی!!

+ نوشته شده در  جمعه 19 مرداد1386ساعت 21:13  توسط یک دانشجو  |