تک نوشته های یک دانشجوی طب!!

خانم جوان در مورد کم خونی می پرسید..
می خواست بدونه میتونه برای جلوگیری از کم خونی هر روز توی غذاش یک قطعه آهن بیندازه تا با غذا بجوشه؟!!!!!!!!!!تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد


 

نوشته شده توسط یک دانشجو در ساعت 8:49 قبل از ظهر | لینک  | 

وسواس بوتولیسم
بیمار دخترخانم جوانی بود که بابت گرفتن اطلاعاتی در مورد کلستریدیوم بوتولینیوم با من تماس گرفته بود و این در حالی بود که خودش طی پنج ماه گذشته همه ی کتابها و سایتها و .. را خوانده بود! پنج ماه پیش که کنسرو نجوشیده رو باز کرده بودند مقدار کمی از تن ماهی روی کابینت ریخته بود و اون علیرغم انواع ضد عفونی ها هم چنان با نگرانی در مورد بوتولیسم نزدیک آشپزخانه نمی شد و مادرش رو هم که آلوده می دونست در اتاقش راه نمیداد و ..
بیمار وسواس داشت!! فکر بوتولیسم اون رو وادار به یک سری اعمال اجباری میکرد..

 

نوشته شده توسط یک دانشجو در ساعت 8:16 قبل از ظهر | لینک  | 

به نام او..

بیمار خانم ۸۱ ساله ی مبتلا به آلزایمر بود که از ۲ هفته ی پیش هر روز صبح که از خواب بیدار می شد خود را در روز مرگ خواهرش که ۳۰-۴۰ سال قبل رخ داده بود می دید. هر روز مثل کسی که خبر مرگ نزدیک ترین کسش را شنیده باشد سوگواری می کرد و از همه ی خانواده می خواست تا کارهای مربوط به روز اول مرگ آن مرحوم را انجام بدهند.. لاغر شده بود و عجیب آسیب روحی دیده بود...

نوشته شده توسط یک دانشجو در ساعت 10:9 بعد از ظهر | لینک  | 

به نام خالق یکتا

هفته ی پیش یک بیمار داشتم که با شکایت از خونریزی شدید و ناگهانی لثه مراجعه کرده بود و فکر می کرد سرطان داره! بیمار یک دختر خانم ۲۹ ساله بود که پدرش ۵ سال پیش و مادرش ۱ سال پیش در اثر سرطان پانکراس فوت کرده بودند. پدر و مادرش هیچ ارتباط فامیلی با هم نداشتند ولی به هر حال موضوع ناراحت کننده این بود که همه ی اقوام از ترس مسری بودن بیماری بعد از فوت مادرشون با اون و خواهر و برادرش (که همگی مجرد بودند) قطع ارتباط کرده بودند!!!!!! بگذریم از این که سرطانها مسری نیستند.. بگذریم از این که این بچه ها همیشه در ترس ابتلا به سرطان هستند.. بگذریم از اینکه این بچه ها چقدر غمگین و تنها هستند...
می خواهم بدانم اقوام این بچه ها چگونه پاسخگو خواهند بود؟؟؟؟؟؟

نوشته شده توسط یک دانشجو در ساعت 11:37 قبل از ظهر | لینک  | 

به نام خدا

دیروز یه خانمی برای مشاوره زنگ زده بود که شک داشت همسر ۵۵ ساله ش شیشه مصرف می کنه. می خواست علائم مصرف شیشه رو بپرسه. طی توضیحاتش به دو چیز شک کردم یکی سوء مصرف الکل و دیگری رفتارهای بی مبالات جنسی. وقتی در مورد مصرف الکل از اون خانم پرسیدم گفت : می خوره ولی به جاش! آدم مقیدیه. توی مهمونی ها مشروب می خوره ولی نماز و روزه هاش به جاست ، خونه ی خدا رفته!!!!

سوال برام پیش اومد..؟؟ همه چیز قاطی شده. آدمها خودشون هم نمیدونند چی می خوان؟؟

نوشته شده توسط یک دانشجو در ساعت 10:53 قبل از ظهر | لینک  | 

به نام او..

چند وقتیه که همکاری ام را با صدای سلامت به عنوان مشاور پزشکی شروع کردم. روز دوشنبه عصر خانم جوانی با اضطراب پشت خط بود: سلام دکتر! من باردارم. هفته ی ۱۳ام بارداریمه. تحت نظر دکتر تغذیه باردار شدم که پسر بشه . انقدر ماهی و میگو خورده بودم که سطح فسفر خونم نگران کننده شده بود! ولی امروز رفتم سونوگرافی و بهم گفتند احتمال نزدیک به یقین دختره... چقدر این نتیجه قابل اعتماده؟ دکتره بهم گفت این تغذیه و اینجور چیزا کشکه!!!

... تلاش برای دختر یا پسر شدن جنین چیزیه که این اواخر بازار خیلی گرمی داره. هرچی سرچ کردم هنوز هیچ مقاله ای در این باره چاپ نشده. مطالعه زیاد شده ولی هنوز اثبات نشده. اما به زبان فارسی که جستجو کنیم کلی مطلب بالا میاد. بر اساس آموزه های طب سنتی و احادیث... نمی تونم بگم که این اطلاعات غلطه ولی فکر میکنم هزار و یک عامل موثر داره که همه ش رعایت نمی شه و از همه مهم تر اینکه : يَهَبُ لِمَنْ يَشَاءُ إِنَاثًا وَيَهَبُ لِمَن يَشَاءُ الذُّكُورَ - یعنی خداوند به هر که بخواهد دختر می دهد و به هرکه بخواهد پسر می دهد. و ما بهتر است تسلیم باشیم.

نوشته شده توسط یک دانشجو در ساعت 8:38 قبل از ظهر | لینک  | 

از دادن خبر مثبت بودن اسمیر خلط دختر ۱۵ ساله به پدر و مادرش احساس ناجوری پیدا کردم. با اینکه حالا این بیماری خیلی خوب در کشور ما درمان می شود ولی هنوز مردم آن را پنهان می کنند. یعنی سل هنوز در ایران یک جور انگ دارد. مادرش گریه کرد. و پدرش به زحمت جلوی خود را گرفت. برایشان خوب همه چیز را توضیح دادم. رفتند و دوباره برگشتند.. و دوباره زنگ زدند. بد جوری نگران بودند...

هفته ی پیش یکی از همکارانمان سل گرفت و خانه نشین شد. همه برایش ناراحت شدیم. و برای خودمان هم نگران شدیم. حالا همگی فراموش کرده ایم!! و دوباره خیلی راحت در بخش سل کار می کنیم!!

نوشته شده توسط یک دانشجو در ساعت 7:58 بعد از ظهر | لینک  | 

شنبه اول مرداد ماه ۹۰ اولین روز طرح پزشک عمومی

اتاق های مرکز همگی چراغ uv داشتند که پرسنل برای ضد عفونی فضا روشن می کردند. من البته این موضوع را نمی دانستم و ضمنا توی هیچ کدام از بیمارستانهای آموزشی هم وسیله ی ضد عفونی به جز بتادین و دکونکس ندیده بودم!! خب طبیعی بود که چراغ روشن مانده ی بالای سرم را توی اتاقم نشناسم و ندانم که چیست و چرا .... خلاصه ساعت ۱-۱:۳۰ ظهر بود که کم کم دچار تاری دید شدم. اول فکر کردم چیزی توی چشمم رفته. با آب سرد شستم .. و بعد با چایی سرد .. و نهایتا فهمیدم آنچه را که باید زودتر می فهمیدم... چشم و البته پوست صورتم کاملا سوخته بود.. داشتم از وحشت می مردم. نگران بودم که آیا باز هم بینا می شوم؟؟ نکنه آسیب شبکیه باشد؟؟ زنگ زدم به یکی از دوستانم که پدرش از اساتید چشم پزشکی است. او هم نگران شد و زود هماهنگ کرد تا بروم مطب پیش پدرش. انقدر تار می دیدم که نمی توانستم رانندگی کنم. همسرم هم توی یک جلسه ی مهم بود..  مادرم آمد سراغم و با ماشین من با هم رفتیم مطب. هردو نگران بودیم و هردو سعی میکردیم به همدیگر دلداری بدهیم و مثلا انرژی مثبت تولید کنیم!!! چند دقیقه ای که توی مطب نشستیم توی دلم عمیقا از خدا خواستم که بقیه ی عمرم را با کم بینایی سپری نکنم..  و خدا به دادم رسید. دکتر خیلی آرامم کرد و با آرامش برایم توضیح داد که کراتیت قرنیه در هردو چشمم ایجاد شده که با قطره و البته یک روز کامل بسته ماندن چشم به آرامی ترمیم می شود. حسابی آرام شدم و خدا را شکر کردم. حالا باز هم به خوبی می بینم. ولی احساسی که نسبت به نعمت بینایی دارم خیلی با قبل متفاوت است. خوب می دانم که خدا چقدر به ما لطف کرده... پوست صورتم هم کم کم دارد لایه برداری می شود. برای جبران اثرات سرطان زایی اشعه هم مدام دارم آنتی اکسیدان مصرف می کنم و... حال من خوب است. خدایا شکرت!!  

نوشته شده توسط یک دانشجو در ساعت 5:55 بعد از ظهر | لینک  | 

کشیک : به پدیده ای اطلاق می شود که در آن کلیه ی مسئولیتهای مربوطه از روز مشخص شده در تقویم تا صبح روز بعد به شخص کشیک دهنده واگذار می شود و بابت هر کوتاهی یا اشتباه باید پاسخگو باشد.

تقسیم کشیک در اینترنی یا رزیدنتی و نیز در دانشگاههای مختلف به روش های متفاوتی انجام می شود. مثلا در اکثر جاها یک نفر از گروهی که قرار است با هم کشیک را تقسیم کنند می نشیند و روی تقویم این یک ماه را با دقت می بیند و و روزهای ماه را به تعداد نفرات طوری تقسیم می کند که عادلانه باشد یعنی همه مثلا ۲پنج شنبه و ۲جمعه را کشیک باشند و ۵ روز عادی. البته ممکن است بعضی جاها خصوصا در رزیدنتی اینطور نباشد مثلا رزیدنت سال ۳ روی تقویم کشیک های خودش را انتخاب کند و بعد سال۲ از جاهای خالی انتخاب کند و سال۱ هم انتصابی باشد.
یک روش بسیار ابداعی هم تنها و تنها در بین اینترنهای شهید بهشتی اجرا می شود که مو لای درزش نمی رود و بی اندازه عادلانه است!! در این روش برای هر روز ماه امتیازی در نظر گرفته می شود مثلا روز جمعه و تعطیل ۵ امتیاز ، پنج شنبه یا روز قبل از تعطیل ۴امتیاز و بقیه ی روز ها ۳ امتیاز. بعد مجموع امتیازهای ماه تقسیم بر تعداد افراد گروه شده و مشخص می شود که هر کس باید چقدر امتیاز پر کند. بعد به ترتیب قرعه کشی بچه ها کشیک برمیدارند و اینطوری هرکس امتیازش را پر میکند. کسی که تعطیلی بیشتری بردارد تعداد کشیک کمتری به او میرسد. و هرکس مجموع امتیازش کمتر از میانگین باشد باید به صورت ریالی و با قیمت مصوب امتیاز در گروه ، با فرد یا افرادیکه امتیازشان بیشتر است تسویه حساب کند.!!

خرید و فروش کشیک
اینجا مفهوم یک جورهایی غلط است! خرید در اینجا یعنی یک کشیک را از کسی بگیری و او به تو پول بدهد!!  مبلغ مورد نظر توافقی است. یعنی یک قیمت عرف برای بخش مربوطه مورد نظر قرار می گیرد مثلا روز تعطیل داخلی ۱۲۰هزار تومان و روز تعطیل روانپزشکی ۷۰ هزار تومان. البته این ارقام در بیمارستانهای مختلف و در شهرهای مختلف متفاوت است و در شهرستانها بسیار کمتر از تهران است. حالا اگر برگردیم به روش فوق عادلانه ی اینترنهای شهید بهشتی در آنجا هر بخشی قیمت به ازای امتیاز دارد. یعنی مثلا هر یک امتیاز زنان بیمارستان مهدیه ۲۵هزار تومان و هر یک امتیاز روانپزشکی امام حسین۱۵ هزار تومان. حالا بستگی دارد روزی که میخواهی بخری یا بفروشی چند امتیازی باشد!! جالب توجه است که بعضی بچه ها یک ماه وسط اینترنی مرخصی می گیرند و مثلا ۲۰ روزش را کشیک در بیمارستانهای مختلف میدهند. و یک ماهه ۱-۲ میلیون به جیب میزنند.

توجه!!
خرید و فروش کشیک جرم است و اگر اساتید بفهمند پوست از سر خریدار و فروشنده می کنند.
ولی چون اساتید شبها نیستند و رزیدنتها هم اکثرا برایشان فرقی نمی کند اینترنشان چه کسی باشد در بسیاری از بیمارستانها و بخش ها کسی به دام نمی افتد.

 

پ.ن: گاهی اوقات (من فقط در یک بخش این سیستم را دیدم)البته برای رزیدنتها فرق می کند اینترن چه کسی باشد!! یعنی فقط در صورتی راپورتت را به اتند نمی دهند که به فلانی بفروشی. چرا؟  چون با هم قرار گذاشته اند که شریک باشند مثلا ۱۵-۲۰٪ از مبلغ به رزیدنت می رسد و اینترن مربوطه هم حسابی گران فروشی میکند!!!

نوشته شده توسط یک دانشجو در ساعت 10:25 قبل از ظهر | لینک  | 

بخش عفونی بیمارستان لقمان-اردیبهشت 89
پریسا زنی 27 ساله بود. زنی لاغر و آرام که با شکایت ضعف و بیحالی و سرفه وتب ولرز که از دو ماه پیش شروع شده بود مراجعه کرده بود. بی اشتها و بی اندازه pale (رنگ پریده) بود. یک فرزند داشت و سابقه ی هیچ بیماری خاصی را ذکر نمی کرد. از وضعیتی که برایش پیش آمده بود نگران بود. از روز اولی که وارد بخش شدم پریسا در اتاق دوم بعد از استیشن بستری بود. هموگلوبین حدود 8/6 داشت (هموگلوبین نرمال =12-14) و همین باعث شک به خونریزی های مخفی شد. البته شک ما درست از آب درآمد و نتیجه ی بررسی های گوارشی خونریزی خفیفی را گزارش کرد اما نه در حد این هموگلوبین. عفونت تنفسی بیمار تحت درمان بود ولی همه ی ما به خوبی می دانستیم که این پنومونی نمی تواند همه ی علائم بیمار را توجیه کند. سرانجام جواب آزمایش هایی که روز اول فرستاده بودیم رسید. پریسا "ایدز" داشت. هدیه ی هلاکت باری که مدتهای زیادی بود همسرش به او داده بود و بعد او را تنها گذاشته بود و به زندان رفته بود... صبح روز بعد درست هنگامیکه پزشک متخصص و رزیدنتها بالای سر تخت پریسا بودند او در حالیکه روی تخت نشسته بود ناگهان ایست قلبی تنفسی داد و با وجود همه ی تلاشهای ما در مقابل چشمان ناباورمان از دنیا رفت... و کسی نتوانست علت اصلی مرگ را در گزارش فوت بنویسد. تنها دست آویزمان گزارش شب قبل پرستارها بود که پریسا ی مبهوت از بیماری اش را در حال مصرف نوعی ماده ی مخدر دیده بودند و معلوم نشد پریسای 27 ساله آن شب چه چیزی به خود تزریق کرد و چرا؟

...
داشتم مطالعات پایان نامه م را مرور و تکمیل میکردم که به نام پریسا رسیدم و خوب او را به خاطر آوردم. پایان نامه ام در مورد پنومونی در بیماران اچ-آی-وی مثبت است. اکثر بیماران مرد هستند. اکثراً معتادند. و بسیاری متأهلند. و این یعنی موج جدیدی از ایدز در میان همسران مظلوم بیماران ایدزی در راه است.. و موج جدیدی از کودکان ایدزی و ...

نوشته شده توسط یک دانشجو در ساعت 9:52 قبل از ظهر | لینک  | 


بخش روانپزشکی بیمارستان طالقانی تهران- آذرماه 1388

بیمار پسر جوان 23 ساله ای بود که با شکایت افکار مزاحم و تکراری و رفتارهای اجباری مراجعه کرده بود. و این یعنی "وسواس"! آن هم وسواس به یک ماشین: "آزرا".  همه چیز از زمانی شروع شده بود که چند سال قبل و درست در زمان نوجوانی بیمار پدرش برای ساخت خانه شان مجبور به فروش سمندشان شده بود. کم کم بیماری به صورت وسواس در مورد داشتن ماشین در بیمار شکل گرفته بود به نحوی که نهایتا پدر ناچار به خرید 405 شده بود. ولی بیماری شعله ورتر شده و این بار وسواس روی مزدا3 که پدر بیمار با هر بدبختی آن را هم برای پسرش خریده بود و حالا وسواس روی آزرا. وقتی روبه روی استادمان نشست در اولین جمله ملتمسانه گفت: خواهش میکنم منو از دست این افکار نجات بدید. اون تمام وقت شبانه روزش رو به آزرا می پرداخت. بهش فکر میکرد، در خیابونها دنبالش می گشت، عکس هاشو بزرگ میکرد و گاهی یک شبانه روز کامل بدون استراحت در اینترنت در موردش سرچ میکرد. دفعه ی آخر که دیده بود همه ی اطلاعاتی که پیدا میکنه تکراریه مونیتور را شکسته بود! نمی تونست با این افکار مقابله کنه و از ذهنش بیرونشون کنه.. نمی تونست به چیز دیگه ای فکر کنه ، انگار مجبور بود..
چند روز بعد از شروع درمان که دوباره ویزیتش کردیم حالش خیلی بهتر بود. پر حرف شده بود ولی می تونست در مورد آینده ش فکر کنه و نقشه بکشه. از اینکه می تونست به مسائل متنوعی فکر کنه احساس آرامش بیشتری میکرد..

تست آنلاین وسواس


ادامه مطلب
نوشته شده توسط یک دانشجو در ساعت 6:36 بعد از ظهر | لینک  | 

یا رئوف..!

زمستان رو به اتمامه... زمستانی که امسال سردتر و برفی تر از سالهای قبل بود. چند روز پیش خبر گاز گرفتگی کسی رو خوندم و یادم افتاد...

توی اورژانس جراحی نشسته بودم. بیمارستان لقمان. کشیک جراحی.. ورودی اورژانس اطفال کنار ورودی جراحی بود. صدای فریاد "یا اباالفضل" مردی از دور نزدیک شد و مردی که با دو دستش دو دختر بچه را در آغوش گرفته بود به سمت اورژانس اطفال دوید. دوستم در اورژانس اطفال تنها بود. من و یکی از دو بهیار اورژانس جراحی که سرمان خلوت بود به سمت اطفال دویدیم. دو دختر بچه ی زیبای 4-5 ساله ی دو قلو که دچار گاز گرفتگی شده بودند. من یکی و اینترن اطفال دیگری را ماساژ قلبی دادیم . رزیدنتها هم رسیدند. بچه ها را اینتوبه کردیم ولی .. میدانستیم که خیلی دیر شده است.. خیلی دیر! مرد بین دو دخترش هروله میکرد و مرتب با خودش بلند بلند حرف میزد و گریه میکرد: خدایا حداقل بچه هامو برام نگه دار! خدایا غلط کردم باید تعمیرش میکردم.. کمی بعد ناامید تر شد: خدایا یکیشونو بهم برگردون.. کدورت قرنیه پیدا کرده بودند.. دیگر خیلی دیر بود.. ماساژ بیهوده ی قلبی را به رزیدنت اطفال دادم و از اورژانس اطفال خارج شدم. بغض گلویم را می فشرد. اورژانس جراحی مریض جدید نداشت خواستم صدای مرد را نشنوم. بی هدف سمت اورژانس داخلی رفتم. آنجا هم وضع بهتر نبود. همسر همان مرد که معلوم بود خیلی وقت است که مرده است را در اتاق CPR برای بردن به سردخانه آماده میکردند. صدای صیحه ای شنیده شد و مرد که یک شبه همه ی اعضای خانواده اش را از دست داده بود در راهروی اورژانس روی زمین پرتاب شد. پرستارها و همراه بقیه ی مریض ها به دادش رسیدند و در اورژانس داخلی خواباندندش و چند آرام بخش و ...

یکی از تلخ ترین شبهای کشیک بود آن شب. چهره ی زیبا و معصوم و چشمان درشت و عسلی آن دو دختر کوچک هیچ وقت از یادم نمی رود. همین حالا هم که بعد از 1/5 سال می نویسم بغض گلویم را می فشارد... کاش یاد بگیریم هر روز یا لا اقل هر هفته و یا دیگر هر ماه صدقه بدهیم. کاش جانب احتیاط را رعایت کنیم. کاش جلوی پشیمانی ها را بگیریم..........

نوشته شده توسط یک دانشجو در ساعت 8:9 بعد از ظهر | لینک  | 

هو الرفیق

۱- پدر و مادری وقتی فهمیدند شیرخوار ۱۰ ماهه شان هم ایدز دارد همان جا در بیمارستان رهایش کردند و رفتند...

۲- یکشنبه شب در کشیک اورژانس بیمارستان کودکان  مفید ۴۷۳ نفر مراجعه داشتیم که نزدیک ۴۲۰ تاشون با شکایت استفراغ اومده بودن.  " بچه ها مواظب باشید!! "

۳- در همان کشیک فوق الذکر مادرهای بسیاری از این بچه ها در حالیکه نیمه شب و سراسیمه دلبندشون رو به اورژانس آورده بودند به اندازه ی یک عروس و نهایتا فامیل درجه یک عروس آرایش کرده بودند.. راستی کی فرصت این کا رو پیدا کرده بودن ؟؟؟؟

۴- در همان کشیک فوق فوق الذکر دختر نه ساله ای با شکایت عدم دفع ادرار و مدفوع از سیزده به در مراجعه کرده بود!! حالا مدفوع رو می شد باور کرد ولی ادرار... ؟ ۱۰ روووز؟؟قطعا به طور طبیعی روز سوم باید می ترکید یعنی راست گفته بود ؟؟؟ 

 

نوشته شده توسط یک دانشجو در ساعت 12:2 بعد از ظهر | لینک  | 

به نامت ...

بیمار دختر خانم جوان و تیز هوشی بود که به دنبال خودکشی ناموفق در بخش روانپزشکی بستری شده بود.فارغ التحصیل مدرسه ی تیزهوشان و  دانشجوی یک رشته ی مهندسی خوب از یکی از بهترین دانشگاهها... ولی احساس پوچی و ناامیدی میکرد. تفکرات خودکشی حتی یک لحظه آرومش نمی گذاشت و مدام به روشهای خودکشی فکر میکرد.. حتی حالا که  چند نوبت تحت درمان با الکتروشوک قرار گرفته بود ... در مورد بیماریش حسابی مطالعه کرده بود و سعی میکرد برای درمان شدنش قدمی برداره ولی چون موفق نمی شد دوباره فکرش پزیشان تر از قبل می شد و ...

خوشبختی هوش و تحصیلات و خانواده و زیبایی چهره و تشخص نیست.
خوشبختی در زندگی هرکس یک احساسه که باید برای پیدا کردنش زحمت کشید و تلاش کرد...


 

نوشته شده توسط یک دانشجو در ساعت 2:47 بعد از ظهر | لینک  | 

هو الطبيب...

گر طبيبانه بيايي به سر بالينم ..
به دو عالم ندهم لذت بيماري را
عيد غدير مبارك!
دارم توي ذهنم دنبال خاطرات شيرين بيمارستان مي گردم چون زياد از دردهاي مرتبط با دنياي بيماري و درمان حرف زدم. واقعيتش اينه كه دنياي پزشكي برعكس اون چيزي كه اينجا حس ميشه دنيايي كاملا شاده!!!

 

بايد بگم شايد ايمان كوچولو كه مادرشو روز چهارم تولدش از دست داده بود در تمام دوماه زندگيش با ترياك ساكت نگه داشته شده بود‏‏، و لي حالا كه براي ترك آورده بودنش پدر و مادر جديدش مثل پروانه دورش مي چرخيدن. زن كه تازه 3 روز بود مادر ايمان شده بود با هر ناله ي ايمان اشك مي ريخت و تمام ده روز بستري شب تا صبح بالاي سرش بيدار مي موند و باهاش حرف مي زد. راستي اين بچه ي كوچولو چطور انقدر سريع به اين زن خو گرفته بود و چطور انقدر خوب درد رو تحمل ميكرد؟؟ روز اخر سرمو نزديك گوشش بردم و به عنوان يك پزشك مسئول!! آروم بهش سفارش كردم: پسرم يادت نره كه اين مامان و بابا همه ي زندگيشونو وقف تو كردن.. قدرشونو بدونيا! ايمان حالا خوب و سر حال بود ... و مي تونست براي هميشه اين دوماه تلخ رو فراموش كنه...

 

از كاشان اومده بود. 7 ساله بود. از يك هفته يپيش بدنش پر از راش  شده بود . آزمايش آنمي و ترومبوسيتوپني شديدي رو نشون مي داد كه آنمي متاسفانه به درمان جواب نداده بود و اين يعني شك بالا به سرطان خون... وقتي دكتر ممتاز منش شك لوسمي رو مطرح كرد فكر نمي كرديم مادرش بدونه كه لوسمي يعني سرطان خون . ولي مي دونست و از همون لحظه حاش بد شد. برديمش به اتاق معاينه براي نمونه گيري مغز استخوان و من از دايي بچه خواستم تاخواهرشو تا ميشه از اينجا دور كنه تا اگه بچه فرياد زد يا ناله كرد مادرش نشنوه ... بچه ي خيلي تپلي بود! 7 سال سن و 42 كيلو وزن! نمونه گيري به سختي انجام شد و ساعتي بعد همه با هم لام نمونه رو زير ميكروسكوپ ديديم. نتيجه  ITP بود. يعني يك نوع بيماري خود ايمن كمبود پلاكت كه در بچه عمدتا خود به خود خوب مي شه و اگه نشه هم به راحتي درمان ميشه . من و يكي ديگه از دوستام برگشتيم بخش تا اين خبر رو به مادرش بديم. با نگاه منتظر و ملتهبي نگاهمون كرد بهش گفتيم مژده بده كه چيز مهمي نبود ... من تا بحال خيلي ها رو در لحظات شاد ديدم ولي اين آدم در اين لحظه هيجان ونشاطي پيدا كرد كه من تا حالا نديده بود . هز جا پريد . خنديد. گريه كرد. و خدا رو شكر كرد...

نوشته شده توسط یک دانشجو در ساعت 9:3 قبل از ظهر | لینک  | 

یا طبیب...

بیمار یه دختر بچه ی ۱۲ ساله بود که با قصد خودکشی تعداد۸ قرص متادون رو یک جا خورده بود. قرصها مال مادرش بود که در مراحل آخر یک سرطان به سر می برد و کم کم داشت خودش رو برای مرگ آماده می کرد ...
پدر معتادش مدتها بود که اودها رو رها کرده و رفته بود و ...
دیشب وقتی پدربزرگش و مادرش با هم مشاجره می کردند اون بینشون رفته بود  وازشون خواسته بود که دعوا نکنند ولی پدربزرگش یک سیلی به صورتش زده بود... جای سیلی و جای چند جراحت قدیمی تر روی صورتش دیده می شد .
...
...
راستی در آینده ای که دور هم نیست چه کسی قراره از این دختر بچه حمایت کنه؟؟؟؟
راستی دختری که در این سن دست به خودکشی بزنه ؟؟؟....................
و... همین!

نوشته شده توسط یک دانشجو در ساعت 6:34 بعد از ظهر | لینک  | 

هو الطبیب ...

دومین روز بخش اطفال - بیمارستان لقمان
مریض یه بچه ی ۱۵ماهه بود که با علائم مسمومیت از هشتگرد اومده بود.
ما دانشجو ها به علاوه ی اینترن ها و رزیدنت های اطفال همگی پشت سر پروفسور مرندیان وارد اتاق شدیم. زن جوونی که مادر بچه بود اونو بغل گرفته بود و از پنجره ی اتاق دوردستها رو نگاه می کرد. سر بچه روی شونه ی مادرش افتاده بود.. همه ی ما وارد اتاق شدیم و دورتا دور تخت حلقه زدیم ولی زن جوون انگار اومدن ما رو نفهمید.. اینترن مسئول شروع به معرفی بیمار کرد : بیمار یه بچه ی ۱۵ ماهه ست که به دنبال مسمومیت با اپیوم - خوردن شربت متادون - مراجعه کرده ، زمان مراجعه بیمار هوشیار نبوده و بلافاصله براش نالوکسان شروع کردیم که با تجویز ۸تا نالوکسان در سرم وضعیتش بهبود نسبی پیدا کرد و ...
چرا باید یه بچه ی به این کوچکی با مواد مخدر مسموم بشه؟ چرا باید خوردن مواد مواد مخدر رو ببینه و یاد بگیره؟ چرا ...؟
راستی عاقبت این کوچولو چی می شه؟؟؟

نوشته شده توسط یک دانشجو در ساعت 6:4 قبل از ظهر | لینک  | 

به نامش...

مرکز مشاوره ی بیماریهای رفتاری بیمارستان امام خمینی تهران ـ اسفند ۸۶

۱)بیمار یه آقای ۲۹ ساله بود که از سن ۲۱ سالگی معتاد شده بود و و در این مدت فقط ۳ ماهش رو معتاد تزریقی بود که در همین مدت به بیماری سنرم نقص ایمنی اکتسابی (ایدز) مبتلا شده بود .  شغل: بیکار ، سابقه ی زندان:مثبت ، شرایط تاهل:مجرد  ، اولین رابطه ی جنسی:۱۷سالگی  ، آخرین رابطه ی جنسی:۳ماه قبل بدون اطلاع شریک جنسی از بیماری فرد و در ازای مبلغی پول و بدون استفاده از وسایل ایمنی بخش.

۲)بیمار یه آقای بیست و چند ساله بود که عقب مونده ی ذهنی بود. سابقه ی اعتیاد داشت و احتمالا راه ابتلاش هم همین بوده. خواهرش آورده بودش. مثل همیشه . براش زن گرفته بودن!!! بدون اینکه به زنش بگن که این پسر عقب مونده و معتاد ایدز هم داره!!! حالا با توصیه ها و پیگیری های مرکز همسرش رو تست کرده بودن. شکر خدا هنوز مثبت نشده بود. سعی شد به همسرش یاد بدن که چطور از ابتلای خودش جلوگیری کنه ...

۳) بیمار یه خانم ۵۰ ساله بود که اولین بار با تشنج مراجعه کرده بود. تشخیص:عفونت توکسو پلاسموز مغزی ، زمینه ی مثبت:اچ ـ آی ـ وی  . دخترش آورده بودتش. وضعش با درمان خیلی بهتر شده بود ولی هنوز از بیماریش خبر نداشت. دخترش قصد داشت ازش پنهان کنه. دخترش سنگین و محجبه و تحصیل کرده بود. خودش هم آدم معقولی به نظر می رسید. تست همسرش منفی شده بود. علت ابتلاش تاتو کردن ابروهاش بود.

۴)مریض یه خانم ۲۵ ساله بود که برای بررسی دوره ایش مراجعه کرده بود . آژیته به نظر می رسید و همه ش نگران دخترش بود. اصرار داشت که دوباره دخترش تست بشه، فکر می کرد با بوسیدن دخترشو مبتلا کرده! علت ابتلاش همسرش بود که یکی دو سال پیش در اثر ایدز فوت کرده بود و همسرشو با یه بیماری ناخواسته و یک دختر کوچولو به اسم شقایق تنها گذاشته بود. زمان تولد شقایق تونسته بودن از ابتلای نوزاد جلوگیری کنن ولی...

۵)بیمار یه آقای ۲۵ ساله بود که از سن ۱۲ سالگی تشخیص ایدز درش مسجل شده بود. از ۶ سالگی مبتلا به همو فیلی بود و علت ایدزش هم استفاده از فرآورده های خونی آلوده بود. حالا با برفک دهانی منتشر که تا حلقش ادامه داشت مراجعه کرده بود .

...

 

نوشته شده توسط یک دانشجو در ساعت 11:45 بعد از ظهر | لینک  | 

یا شاهد...!

دکتر تابش فوق تخصص جراحی مغز و اعصابه. از استادهای فوق العاده و محبوب جراحی تخصصیه. دو ماه مهر و آبان رو باهاش بودیم. خیلی قبراق و سرحاله ، حدود ۴۵ سالشه ولی  مثل یه جوون سی و هفت هشت ساله ست: خوش برخورد و فعال و پر جنب و جوش.

مریض یه آقای پنجاه و چند ساله به نظر می رسید .  به شدت  ill بود . به خاطر نکروز و گانگرن بخشی از روده ی باریک بستری شده بود . کلستومی شده بود و سر روده ش رو بیرون گذاشته بودن .طرف راست بدنش کاملا فلج بود و طرف چپش رو به کمک فیزیوتراپی به زحمت حرکت می داد. یک شانت از سرش به صورت زیر پوستی به حفره ی شکمش باز بود. شروع کرد به تعریف کردن ... اولین جمله ای که گفت این بود : "دکتر تابش رو می شناسید؟ همین جا جراحه."  مکث کرد و بعد ادامه داد :" ما با هم توی دانشگاه اصفهان هم کلاس بودیم . هم سنیم."  (بالای پرونده ش رو نگاه کردم. متولد ۴۰ بود ) "سال ششم پزشکی بودم که یه بیماری مغزی مادرزادی در من خودشو نشون داد. جراحی شدم. ولی بدنم فلج شد . چند وقت بعد هیدرو سفالی پیدا کردم . الان ۱۹ ساله شانت دارم ..."

هر آدمی سهمی از زندگیش داره. مهم اینه که حق اون سهم رو خوب به جا بیاری.
وقتی خدا ازت امتحانای سخت می گیره یادت باشه که اینا یعنی خدا فراموشت نکرده ... .

نوشته شده توسط یک دانشجو در ساعت 11:21 قبل از ظهر | لینک  | 

به نام هستی بخش

الان ساعت۸:۰۱ شبه و من همین الان از بخش اومدم توی کتابخونه... داشتم تا الان مریض می دیدم!آخرین مریضم یه آقای ۳۵ ساله بود که کلی عطر زده بود ولی از ورودی اتاق بوی سیگارش لو ش می داد.
وارد اتاق شدم و با نگاه دنبال مریضم گشتم. روی تخت نشسته بود و دیوان حافظ می خوند. خیلی خوش برخورد و با حوصله بود. سعی کردم به بوی سیگار عادت کنم و کامل ببینمش. زیر بار سیگار کشیدن نمی رفت تا وقتی که گرافی قفسه ی سینه ش رو نگاه کردم. تابلو بود!  مستقیم پرسیدم: روزی چند تا سیگار می کشی؟  - تا ۲۰ تا!!!!      چیز دیگه ای هم می کشی؟   - نه!
هرکاری می کردم نمی تونستم ته چشمش رو ببینم. مردمک ها فوق العاده تنگ بودن.  دوباره سوال کردم : مطمئنید چیزی غیر از سیگار مصرف نمی کنید؟  - چرا! گاهی تریاک می کشم ولی کم ...    دیگه تا تهش رفتم!!!  نگاهم کرد : انگار از شما نمی شه هیچی رو قایم کرد!
فقط ۳۵ سالش بود و لی ریه هاش مثل یه آدم سیگاری ۶۰ ساله بود ...
من که رفتم دوباره خیلی متشخص نشست و شروع به خواندن دیوان حافظ کرد!!  می دونست که عرف اعتیاد و سیگار رو نمی پسنده ولی...

تقریبا هر روزی که مریض می بینم  دست کم یکی از مریضام معتاده ... راستی؟؟؟! بگذریم.

نوشته شده توسط یک دانشجو در ساعت 7:13 بعد از ظهر | لینک  | 

هو الطبیب ...

۱
یکشنبه ۱۵/۷   :  رفتم توی اتاق ایزوله. بیمار یه آقای ۹۲ ساله بود که دوماه قبل به خاطر یه زخم کوچیک کنار انگشت دوم پای راستش مراجعه کرده بود . القصه آزمایش های روتین رو که گرفته بودن دیده بودن که اوره و کراتینین بیمار به شدت بالاست و همین موضوع باعث شده بود دوستان عزیز در اورژانس جراحی مریض رو از خدا خواسته به بخش داخلی انتقال بدن(یه مریض کمتر!) و دوستان خوب نفرولوژیست هم بدون توجه به زخم پا که علت اصلی مراجعه بوده فقط ۱۰-۱۲ روز به وضعیت کلیه های بیمار برسن و بیمار ر و با داروهای کلیه مرخص کنن.
حالا وضعیت کلیه های بیمار عالیه ولی ... عفونت تا زانو بالا رفته بود. دو روز پیش پای بیمار آمپوته شد. یعنی از زانو قطعش کردن!!!

 

۲
جمعه ۲۰/۷    :  بیمار آقای ۱۶ ساله ای بود که در حال تمرین تکواندو دچار ضربه به سر شده بود . با سرگیجه و تاری دید و استفراغ مراجعه کرده بود . بعد از چند ساعت به خاطر حال عمومی اش که خوب شده بود با رضایت شخصی مرخص شده بود .  بیمار بعد از یک روز با استفراغ شدید مراجعه کرده بود و به لطف خدا جراح مغز و اعصاب همون موقع توی بیمارستان بود و بلافاصله سی تی اسکنش کرده بود و برده بودش اتاق عمل. هماتوم اپی دورال داشت. این نوع خونریزی مغزی یک دوره ی خاموش و بدون علامت داره و اگه دیر  شناخته بشه بیمار ممکنه به طور ناگهانی به کما بره  و دستی دستی از بین بره. راستی چرا اون شب پزشک کشیک خطر احتمالی رو به همراهای بیمار گوشزد نکرده بود ؟؟؟؟
(در باره ی هماتوم اپیدورال)

۳
دیروز صبح فهمیدیم که به طور ناگهانی ۳ تا از استادای جراحی تخصصی قراره برن! این برای ما فاجعه است. اونم توی شرایطی که همین طوری هم توی ارتو پدی و اورولوژی آموزش درست و حسابی نداریم.  یکی از بچه ها رییس دانشگاه رو توی اتاق عمل دیده بود . جلوی در منتظرش موندیم تا ازش در مورد این موضوع بپرسیم. گفت که نمی تونه دکترایی رو که بیمارو وادار می کنن بره بخش خصوصی تا پول ازش بگیرن تحمل کنه. گفت نمی تونه پزشک هایی رو که زیر میزی توی مطبهاشون برای عملی که توی بیمارستان دولتی کردن نگه داره . گفت ... ولی تکلیف ما چیه؟؟؟ اونم توی شرایطی که تا ۱۵ آبان قرار نیست استاد جایگزین بیاد و جراحی تخصصی ما هم فقط تا آخر آبانه. مگه روی سر در بیمارستان ننوشته بیمارستان آموزشی - درمانی؟؟؟؟؟

۴
مسئولیت خیلی سخته ...
خدا بهمون رحم کنه و کمکون کنه پزشکای مسئولی بشیم ...

و ... یا طبیب من لا طبیب له !!!

نوشته شده توسط یک دانشجو در ساعت 9:24 قبل از ظهر | لینک  | 

يا طبيب من لا طبيب له !!

 

بخش جراحي مغز و اعصاب.

بيمار آقاي 29 ساله اي هستند كه به دنبال motor accident دچار تروما به سر شده اند و با زخم و خونريزي در ناحيه ي بالاي لب و برجستگي ابروي راست بستري شده اند ...

 

توي اتاق سرك كشيدم. فقط تخت 278 مريض داشت كه مال من بود و سه تخت ديگه ي اتاق خالي بود: دوتاش مريض نداشت و مريض يكيش هم اتاق عمل بود.

به مريضم نگاه كردم: به پهلو خوابيده بود و من پشتش رو مي ديدم. پتو رو تا روي بازوهاش بالا كشيده بود و از اونجا به بالا يعني كل هر دو شونه اش خالكوبي بود . دوتا جوون ناجور و سبيل بناگوش در رفته هم همراهش بودن . ترجيح دادم قبل از رفتن توي اتاق پرونده اش رو بخونم. نوشته بود بيمار smokerاست. از پرستار پرسيدم 278 فقط سيگاريه؟ گفت : نه بابا درست و حسابي addict هم هست. گفتم : حوصله ندارم ببينمش .. با اين همراهاش! پرستار گفت : تازه الان كه آروم شده صبح كه از ICUآورده بودنش مواد مي خواست ..بخش رو گذاشته بود روي سرش.
ترجيح دادم تا رفتن همراهاش صبر كنم و بعدا ببينمش!!! رفتمو بعد از ظهر برگشتم. خواب بود . خانمش پيشش بود و خواهرش. زن جوان رو نگاه كردم: از كي سيگار مي كشه؟ - از 10-11 سالگي.(خواهرش جواب داد)    - چيز ديگه اي هم مي كشه؟   - ترياك !      -فقط؟    -بله...    خانمش آروم زير گوشم گفت: تازگي ها كرك هم استفاده مي كنه؟   -تزريقي؟    -نه! مي كشه فقط! ... البته نمي دونم شايدم ...آزمايشاش نشون نمي ده ؟    - نه! يعني اون آزمايشها رو كه نشون مي ده ازش نگرفتن. چون ربطي به مشكلش نداره.      – نمي شه آزمايشش كنيد؟    - نه خانم. بيمارستان دولتي آزمايش اضافي نمي گيره كه ..       – راستي اينجا كه اومديم از تو جيبش آمپول پيدا كردم. يعني همون كه شما مي گيد ؟ چه فرقي مي كنه؟     - نتونستم بگم بيشتر از اون خطر بعد از تزريقي شدن شما رو تهديد مي كنه . نتونستم بگم بايد مراقب انمواع بيماري هايي باشه كه از اين به بعد ممكنه سراغش بياد و ...    

 

اين اولين باري نبود كه مريضم معتاد بود . توي اين 9 ماهي كه استاجر شدم بارها مريض هام معتاد بودن. بارها سيگاري ها بودن . حتي مريضاي خانم.  و ... من چقدر دلم مي خواست و مي خواد به جاي مريضم به همراهاش كمك كنم .

نوشته شده توسط یک دانشجو در ساعت 8:23 قبل از ظهر | لینک  | 

یا نعم الطبیب ...

بخش جراحی مغز و اعصاب .
بیمار نوزاد پسر سه ماهه ای است که دچار نقص مادرزادی طناب نخاعی به صورت میلو مننگوسل بوده است و هم اکنون با شکایت افزایش اندازه ی سر به علت هیدروسفالی ثانویه به میلو مننگو سل بستری شده است.

علی اصغر فقط سه ماهش بود. مادرش وقتی بعد از نه ماه انتظار دیده بود پسرکوچکش یه توده ی عجیب و غریب توی کمرش داره به کلی اعتماد به نفسش رو از دست داده بود . حالا بعد از گذشت سه ماه تجمع مایع توی مغز علی اصغر باعث شده بود سرش به شدت بزرگ و حجیم بشه . آورده بودنش برای جراحی شانت گذاری. یعنی یه نوعی از جراحی برای تخلیه ی مایعات اضافی از مغز به جاهایی از بدن که بتونه جذب بشه. برای این کار یه لوله ی باریک رو از سر علی اصغر به صورت زیر پوستی تا شکمش عبور داده بودند و ... حالا چند روز از عمل می گذشت ولی نوزاد دچار عفونت شده بود و مرتب تب داشت .

مریض عجیبی بود برای من. منی که اصلا در مقابل نوزاد نمی تونم خودمو کنترل کنم حالا علی اصغر کوچولو رو می دیدم که سرش به اندازه سر یه آدم بزرگ شده بود. پسر بچه ی قشنگی بود ولی... واقعا تا کی می خواستن اینطوری نگهش دارن؟؟؟ هنوز اطفال نگذروندم و هیچی از اطفال نمی دونم رفتم کتابخونه و کتاب طب کودکان نلسون رو تا بخش اعصاب و نقایص مادرزادی لوله ی عصبی ورق زدم. میلو مننگوسل نوعی اختلال مادرزادیه که با بیرون زدگی غیر طبیعی بخشی از نخاع و مننژ از بین مهره ها تظاهر پیدا می کنه. این بیماری بسیار نادره و از ۴۰۰۰ تولد یک نفر به این نقص دچار می شه. در صورت جراحی سریع بعد از تولد پیش آگهی بیماری خوبه و در ۷۰٪ موارد کودک از نظر ضریب هوشی در آینده فرقی با هم سالان خودش نداره.

سوال گیجم کرد. چطور علی اصغر رو سه ماه پیش یعنی بعد از تولد عمل نکرده بودن؟؟؟ تا صبح فردا صبر کردم. قبل از مورنینگ از دکتر فخاریان(جراح مغز و اعصاب) که علی اصغر از ابتدا زیر نظرش بوده پرسیدم: ببخشید آقای دکتر..یه نوزاد با میلو مننگوسل توی بخش هست، چطور تا حالا جراحی نشده؟ دکتر با متانت خاص خودش بهم گفت برای هر جراحی غیر از نیاز بیمار به جراحی یه شرط دیگه هم و جود داره و اون هم رضایت خانواده ی بیماره.  گیج شدم؟!! یعنی پدر و مادر اون بچه چرا به جراحیش رضایت ندادن؟ اونا که مثل پروانه دور بچه شون می گشتن... یعنی به خاطر هزینه ش یا ...؟  عزممو جزم کردم تا برم و با مادرش صحبت کنم. اما وقتی به بخش رسیدم مرخص شده بود ... رفته بود تا توی خونه یا انتظار مرگ رو بکشه و یا زنده بمونه و احتمالا یک آدم ناتوان بشه ...

چندتا عکس از میلو مننگوسل، هیدرو سفالی و عمل شانت گذاری :

ميلو مننگو سل      ميلو مننگو سلشانت گذاري

هيدروسفالي

نوشته شده توسط یک دانشجو در ساعت 3:26 بعد از ظهر | لینک  | 

به نامش...

روبه روی حرم امام حسین (ع) که قرار گرفتم یادش افتادم. ۲۰ روز قبل توی سرویس گوارش دیده بودمش. یه پسر ۱۶ ساله که از سنش کمتر نشون می داد و با خونریزی گوارشی اومده بود.
نشستم لبه ی تختش و سر صحبتو باهاش باز کردم . همون طور که باهاش حرف می زدم پرونده اش رو برداشتم و ورق زدم. اونم کتاب سسیل گوارش منو برداشت و ورق زد. اون از کتاب من چیزی دستگیرش نشد ولی من توی پرونده ی اون نتیجه ی اندوسکوپی ش رو دیدم : دوازدهه ش پر از پولیپ بود. گیج شدم . سرطان روده اونم توی این سن؟ هیچ کس توی خانواده ش سابقه ی هم چین ناراحتی هایی رو نداشت. ولی توی این سن فقط می شد به پولیپوز ازثی فکر کرد...؟؟
شرح حالشو کامل گرفتم و معایناتشم کامل انجام دادم. فشارش پایین بود ، توی آزمایشاش همو گلوبین خیلی پایین (۷) داشت که می شد با خونریزیش توجیهش کرد. ۲ سال بود خونریزی گوارشی داشت ولی به کسی نگفته بود تا اینکه سر کار به خاطر کم خونی شدید سرش گیج رفته بود و افاده بود...(سر کار می رفت. گچ کار بود. فقط تا پنجم دبستان درس خونده بود!).  توی شرح حالش یه چیزی رو فهمیدم که تا حالا به کسی نگفته بود: یه مریضی که از دو سالگی داشته و به خاطرش تا ۶ سال پیش تحت درمان بوده. خودش نمی دونست ولی با نشونی هایی که داد فهمیدم شیمی درمانی می شده. اسم مریضی شو نمی دونست . فکرم حسابی مشغول شد... نبضشو که گرفتم چهره ش تغییر کرد. بازوش رو آروم فشار دادم. دردش اومد!    "چند وقته درد استخوانی داری؟"  ـ دو ماهه.  درداش شدید بود. هر دو دست و هر دوپا. گیج شده بودم از تحمل این پسر. توی سرش هم ۳ تا ضایعه پیدا کردم.  وای خدایا! یعنی سرطان این پسر ۱۶ ساله رو تمام قد در آغوش گرفته؟؟  پسر داییش رسید. اومده بود اون شب همراهش باشه. اصرار کردم که سابقه ی بیماری سابقشو بفهمن. نگرانش شد و قول داد تا صبح زنگ بزنه بیمارستان امام خمینی تهران و سوال کنه.
صبح وقتی چیزایی رو که فهمیده بودم به رزیدنت گفتم تعجب کرد... با استاد (فوق تخصص گوارش) و رزیدنت و بچه ها رفتیم بالا سرش. نمی شد براش همه جور آرمایشی درخواست کرد. بیمه نبود و توان مالی هم نداشت... همون موقع پسر داییش اومد: آقای دکتر! اسم بیماریش بورکیت بوده... استاد خشکش زد. ما هم. لنفوم بورکیت یه جور سرطان نادر خونه که بیشتر توی افریقایی ها شایعه... مشاوره ی فوق تخصص انکولوژی و مشاوره ی جراحی داده شد ... انتقال به سرویس جراحی و بررسی از نظر متاستاز به استخوان...

دیگه ندیدمش. و لی توی کربلا روبه روی ضریح آقا درست زیر ایوان طلا یادش افتادم...
خدا... بعضی ها چه امتحانهای سختی می شن... مطمئنم که امام حسین هواشو داره... دلم می خواد بدونم الان کجاست؟ حالش خوبه؟ اصلا ... هنوز...     دلم می می خواد...
دیروز تولد باب الحوائج بود.
خدایا!...

درباره ی سرطان روده
درباره ی لنفوم بورکیت

نوشته شده توسط یک دانشجو در ساعت 0:54 قبل از ظهر | لینک  | 

به نام "او"...

روی تخت ۱۳ یه مریض جدید خوابیده بود. با اینکه تازه اومده بود کلی با مریضای دیگه و همراهاشون دوست شده بود. خیلی سرحال و خوش خنده بود . طوری که فکر کردم اینم یکی از موارد سردرده که برای بررسی(یعنی بدون نوبت ام-آر-آی شدن) بستری شده! حوصله ی مریض دیدن نداشتم ولی شرح حالشو گرفتم.

بیمار خانم ۲۷ ساله ای هستند که از یک ماه پیش و بعد از عمل جراحی گوششان دچار سرگیجه های شدید می شدند . این سرگیجه ها به صورت سرگیجه ی واقعی بوده و این اواخر حتی در حالت خواب هم ادامه داشته است...

شرح حالشو کامل گرفتم. چند ماه پیش هم توی ختم یکی از اقوامش سرگیجه ی شدید پیدا کرده بود و انگشتانش هم دچار اسپاسم شدید شده بود. سه تا بچه داشت که آخرین بچه اش فقط هشت ماهش بود. ضمن اینکه یه شرح حال رفلکس- اپی لپسی در نگاه خیلی نزدیک به تلویزیون هم می داد. یعنی هر وقت تلویزیون رو از نزدیک نگاه می کرد دچار تشنج می شد.

درست بود که فقط۷-۱۰٪ موارد ام-اس با سرگیجه همراه بود. درسته که در فوندوسکوپی ته چشمش هیچی نمی دیدم و دیسک های بیناییش شارپ و صورتی رنگ بود. درسته که اصلا در مورد ارتباط ام-اس و تشنج هیچی تا اون موقع نشنیده بودم ولی... با اکراه سراغ ام-آر-آی رفتم. پر از پلاک های سفید رنگ بود: یعنی ام-اس احتمالی...

... فردا صبح مریض من راند شد. برای استاد و بچه ها شرح حالشو خوندمو معایناتشو توضیح دادم. حدسم درست بود. حالا دیگه جواب مکتوب ام-آر-آی هم اومده بود و شک بیماری رو شدیدا مطرح می کرد. بالا سرش استاد اصطلاحات رو به انگلیسی می گفت . چیزی نفهمید. صبح روز بعد که سراغش رفتم بی حوصله و کلافه روی تخت نشسته بود: شما دیروز یه چیزی رو به من نگفتید. ولی بعد از رفتنتون خودم پرونده رو دیدم. یه ام و یه اس دیدم... براش توضیح دادم که درحمله ی اول بیماری قطعی نیست. براش گفتم که توی ۹۰٪ موارد ام-اس بیماری خوبیه و خوب به درمان جواب می ده ولی... دلم به حال بچه ی ۸ ماهش سوخت که دیگه نمی تونست شیر مادرشو بخوره...

تمام طول هفته ی دوم مرداد رو به اون فکر کردم. به اینکه کاش بیماری اش از نوع خوبش باشه. که کاش دیگه هیچ حمله ای بهش دست نده . که کاش... می دونستم که مشکلش به احتمال خیلی زیاد قابل کنترله ولی ... از بغضی که کرده بود دلم گرفت...(در باره ی ام-اس)

نوشته شده توسط یک دانشجو در ساعت 8:36 بعد از ظهر | لینک  | 

"هو الطبیب"

دکتر استاد چشم پزشکی بود. آخر اخلاق! انقدر بهمون احترام می گذاشت که گاهی یادمون می رفت دانشجوییم...

دیده بودم که به مریض خیلی احترام می ذاره و البته از بچه های سال بالایی شنیده بودم که دانشجوی مهندسی دانشگاه صنعتی شریف بوده و بعد از جریان بیماری مادرش و برخورد بد یک پزشک باهاش تصمیم گرفته که پزشکی بخونه و یک پزشک با اخلاق بشه .

جلسه ی اول کلاس تئوری بعد از یک ساعت درس دادن برامون ماجرای چشم پزشک شدنش رو اینطوری تعریف کرد :

"... اینو براتون می گم تا بدونید همه چیز دست خداست و دکتر شدنتون حواستونو پرت نکنه!  من دانشجوی دانشگاه اصفهان بودم ازدواج که کردم مهمان شدم اینجا. اون موقع این دانشگاه دو سال بود پزشکی می گرفت و اینترن نداشت . من و یه نفر دیگه که مهمان شده بودیم دو نفره کشیک می دادیم. یعنی ۱۵ شب کشیک یه نفره در ماه. کشیک ها خیلی سنگین بود. اصلا فرصت نمی کردیم درسها رو بخونیم...

اون موقع اینجا هنوز اورژانس و کلینیک چشم نداشت. ما هم که باید یا چشم می گذروندیم یا  ای-ان-تی ناچار اصلا توی اینترنی چشم نگذروندیم. یعنی من از استاجری که یه بار چشم خونده بودم دیگه لاش رو باز نکرده بودم.

یه بار ماشین برادر خانمم دست من بود. ظهر از بیمارستان بر می گشتم دیدم توی خیابون یه پیرمردی هی جلو و عقب می شه و دست برای ماشینا بلند می کنه ولی کسی سوارش نمی کنه. شب قبلش کشیک بودم و خیلی خسته بودم. توی آینه که نگاه کردم به نظرم اومد طرف نابیناست. گفتم خدا رو خوش نمی آد توی این گرما... سوارش کردم. خیلی خسته بود و از اینکه هیچ کس بهش توجه نکرده بود و اون هم با شرایط خاصش درمونده شده بود خیلی دلش شکسته بود. مرتب اشک از چشماش سرازیر می شد. رسوندمش در خونه ش. دستشو برد بالا و دعام کرد منم از فرصت استفاده کردم و بهش گفتم دعا کنه چشم پزشک بشم...

درسم که تموم شد طرحمو افتادم یک روستا. ۴ ماه بود روستا بودم که یکی از بچه ها خبرم کرد که بیا وزارتخونه تصویب کرده یه سری رشته ها که کمبود دارن رزیدنت بگیرن. و فارغ التحصیلای سال۷۲ هم می تونن شرکت کنن.یکی از این رشته ها چشم بود. امتحانش هم چند روز بعد اصفهان بود. من هم سریع اسم نوشتم و رفتم اصفهان ولی چون دیر فهمیده بودم هیچی درس نخونده بودم. امتحان شفاهی بود. غول های چشم کشور همه توی یک اتاق نشسته بودند و یکی یکی صدامون می کردن که بریم تو.

داشتم از استرس می مردم. بیرون که نشسته بودم یک نفر یک دسته جزوه ی چشم دستش بود. گرفتم و همین طوری ۱۰ تا برگ از بینش برداشتم و شروع کردم به خوندن ... صدام کردن. وقتی ابهت اساتید رو دیدم داشتم سکته می کردم. اولی پرسید در مورد گلوکوم هرچی می دونی بگو. یکی از اون برگه هایی بود که  خونده بودم. هر چی خونده بودم گفتم. دومی پرسید هر چی در مورد کاتاراکت می دونی بگو . بازم از همون برگه هایی بود که خونده بودم. سومی پرسید فکر کن یه مریض می آرن که چاقو خورده تو چشمش چی کار می کنی؟ اورژانس های چشم رو هم خونده بودم. باور نکردنی بود... قرار بود ۲ ماه بعد نتایجو اعلام کنن ولی ...هیچ وقت یادم نمی ره دکتر...با دو انگشتش چند تا دست برام زد و بهم گفت : برو آقای دکتر آماده شو که حتما قبولی...

تا بیرون اومدم یاد اون پیرمرد کور افتادم ... زدم زیر گریه"

...

...

الهی!    

الهی!!

نوشته شده توسط یک دانشجو در ساعت 9:13 بعد از ظهر | لینک  |