تبليغاتX
هو الشافی
تک نوشته های یک دانشجوی طب!!
به نامش...

گناه بچه های بی دفاع چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 دی1387ساعت 23:54  توسط یک دانشجو  | 

هو الطبیب

نمی دونم چند نفر گزارش بیست و سی رو در مورد آخرین عمل کاشت حلزون شنوایی در بیمارستلن امیر اعلم دیدن؟
نمی دونم خیرین به فکر شنوا کردن یک کودک افتادن؟
راستی چرا کسی برا ی پست " شنوایی ۱۶ میلیونی" من کامنت نذاشت؟

تو ... کوچولوی ناشنوا! شاید وقتی بزرگ بشی از اینکه پدر و مادرت ۱۶ میلیون برای شنوا کردن تو جور نکردن خیلی عصبانی بشی. شاید توی دلت نتونی اونا رو ببخشی. ولی زندگی خیلی سخته عزیزم و هیچ کس نمی تونه غمی رو که این روزا پدر و مادر تو تجربه می کنن بفهمه . نگران نباش کوچولو! آروم باش و بخواب... شاید خواب شیرین شنیدن رو ببینی.................

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 مرداد1387ساعت 17:14  توسط یک دانشجو  | 

هو الرئوف

همه ی ما روزی به دنیا اومدیم ولی اون روز رو یادمون نمی آد!
همه ی ما ۴۰ هفته (کمی بیشتر یا کمتر) جایی درون مادرانمون زندگی کردیم...
مادران ما همگی روزهایی رو که ما درونشون بودیم به سختی سپری کردن: بارها فکر کردن که ما رو از دست دادن... بارها تکان های ما آزارشون داده ... بارها ...
چند روز پیش توی درمانگاه زنان بیمارستان امام خمینی خانم جوانی اومده بود که از تکان خوردن جنین درونش می ترسید و شبها خوابش نمی برد!!! ... مرتب گریه می کرد(افسدگی گرفته بود)
مادرهای همه ی ما روز پر استرس و سختی رو به نام روز زایمان پشت سر گذاشته اند و ...
و همه ی ما درست همون روز به دنیا اومدیم!!
...
شاید اگه بخش زنان نبود و اگه فریادهای زنهای جوانی را که در حال وضع حمل بودن نشنیده بودم و شاید اگه لحظات سخت زایمان رو از نزدیک نمی دیدم هیچ وقت نمی فهمیدم
                                                                                               روز مادر
                                                                                                           چه روز بزرگیه ... 

...
باید به مادرم بگم که خوب می دونم اینکه من هستم ، اینکه بزرگ و توانا شدم ، اینکه روی پای خودم ایستادم ، اینکه دارم پزشک می شم ، اینکه ... اینکه ... اینکه ... همه رو مدیون مدیون مدیون تو هستم .
...
باید به مادرم بگم که از ته ته ته دلم قدرشو می دونم و حاضر نیستم لحظه ای از زندگیم ناراحتی و خستگیش رو ببینم. باید بتونم و بهش بگم که اگه گاهی کاری از روی بچگی می کنم که ناراحتش می کنه چقدر زود پشیمون می شم و اگه به این پشیمونی اعتراف نمی کنم فقط و فقط به خاطر غرور بچه گانه ی منه ...
باید بتونم بهش بگم که همیشه و با عمیق ترین احساسم دوستش دارم و ... دوستش دارم!

                                                                                                    

+ نوشته شده در  جمعه 31 خرداد1387ساعت 16:51  توسط یک دانشجو  | 

انت ...

از کلاس اول راهنمایی باهاش هم کلاس بودم تا پیش دانشگاهی. تک فرزند بود . پدر و مادرش خیلی براش مایه می ذاشتن . جونشون بود و این یک بچه !! همه جور کلاس و معلم خصوصی رو تجربه کرده بود ...
و قتی بعد از کنکور شنیدم که پزشکی سمنان قبول شده فکر کردم لابد وابستگیش کمتر می شه ولی اینطور نشد. پدرش خودشو از اداره ی محل کارش زودتر باز خرید کرد و هر سه با هم رفتند سمنان !!

دیروز صبح بعد از گراند راند  یکی از بچه های قدیمی مدرسه بهم زنگ زد . می خواست خبر تصادف اون دوستمونو بده ... توی راه سمنان - تهران تصادف کرده بودن و پدر و مادرش جون سالم به در برده بودن ولی اون ... سال ششم پزشکی بود . حالا از دیروز صبح به بعد زیر خروارها خاکه ...... فاتحه!

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 دی1386ساعت 14:33  توسط یک دانشجو  | 

به نام او که هستی از اوست ...

وقتی می گن فلانی آینده ی روشنی داره ، روشنی یعنی چی؟؟؟ یعنی کی روشن می شه؟؟
راستی چه جوریه این "آینده"  ؟؟؟؟  دو سه روزیه فکرم زیاد سراغ آینده می ره. این موضوع اونم بعد از پایان ماه رمضون عادیه ولی ... 
آینده ی یه دانشجوی پزشکی چه فرقی با آینده ی یه آدم هم سن و سال خودش داره؟  یه دانشجوی پزشکی وقتی بعد از هفت سال فارغ التحصیل می شه یه آدم معمولا ۲۵تا۲۷ ساله ست که تا حالا نه ذره ای سابقه ی کار داشته و نه قرانی پول و نه سربازی رفته و نه پس انداز کرده و نه فرصت مطالعات مختلف و زیاد داشته و نه ... عموما درس خونده!!! و حالا قراره جامعه اونو با آغوش باز بپذیره! و چیز زیادی هم از عمر مفید جوونیش نمونده .  دانشجوی پزشکی باید عاشق رشته ش باشه تا دوام بیاره. حالا باید بره طرح. و بعدش در بهترین حالت امتحان رزیدنتی و قبولی در رشته و شهر مورد نظر (که در اکثر موارد این اتفاق نمی افته) و بعدش دوباره طرح و تازه بعد از اونه (سی و چند سالگی) که خودش می تونه در مورد خودش و برنامه ی ساعات شبانه روزش تصمیم بگیره. حالا اگه توی این مدت متاهل هم شده باشه که دیگه هیچی...

"اجسام از آنچه در آئینه می بینید به شما نزدیکترند!"  اینو در اطلاعیه های راهنمایی و رانندگی مرتب می بینم.  باید با زمانمون چی کار کنیم؟ با اتفاقاتی که مقابلمونه؟ با آینده مون؟ با آینده ای که از اون چیزی که ما فکر می کنیم به ما نزدیکتره. چه جوری می شه همه چی رو به خواست خودمون تغییر بدیم؟ راستی ما مسئول چه کاری هستیم؟ مهم اینه که در هر دقیقه ی عمرمون بهترین و درست ترین کار رو انجام بدیم. ولی بهترین و درست ترین کار کدومه؟

توی کتاب "خدا خانه دارد" یه مطلبی نوشته بود راجع به زندگی همه ی ما آدما. راجع به اینکه یه موقعی همون روزای اول یه راه باریک رو به ما نشون دادن که زیرش پرتگاه بود و بهمون گفتن باید این راهو تا تهش بریم و معلوم هم نبود طول این راه چقدره. روی این باریکه ی راه فقط برای یک قدممون جا بود. نمی تونستیم قدم هامونو کنار هم بگذاریم. باید هر قدمی رو جلوی اون یکی می گذاشتیم و اگه ذره از راه منحرف می شدیم می افتادیم یا معلق می شدیم یا ... و خیلی سخت به نظر می رسد . چشممونو که باز کردیم دیدیم ما با این همه سختی این راهو می ریم ولی بعضی ها کسی رو دارن که دستشون رو می گیره و می بردشون . هم بلد راهه و هم یه تکیه گاه عالی. منطقی بود که دست به کار شیم. که بخواهیم دست ما رو هم بگیره . ما رو هم برسونه. و انتخابشون کردیمو شیعه شدیم و منتظرن تا هر جا که خواستیم صداشون کنیم تا دستمونو بگیرن...

"اجسام از آنچه در آئینه می بینید به شما نزدیکترند"    مرگ نزدیکه . همه مون اینو قبول داریم. راستی من یک ساعت دیگه ، یک دقیقه ی دیگه هستم؟؟؟  فرصت کمه برای صدا کردنشون و کمک خواستن ازشون...

و ... همین.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 آبان1386ساعت 11:4  توسط یک دانشجو  | 

انت...

گر طبیبانه بیایی به سر بالینم

به دو عالم ندهم لذت بیماری را                               

                                           ...

آقا!   دلم می خواد بدونید چقدر تشنه ی تماشای شماییم...

 

 

  پی نوشت :

"حیف آقا نیست که این طور براش پست می زنید؟
برای پستی که به نام او باشد باید سنگ تمام قصه ی غصه را گذاشت."
...
به نامش...
من آدم بی معرفت و نامردی هستم.
اینو همون موقع که هفتمین دور طواف خونه ی خدا رو به نیت شما و با بنفسی انت های دعای ندبه تموم کردم فهمیدم... نه! اینو بهتر اون موقعی فهمیدم که سه ماه پیش زیر ناودون طلای حرم امام حسین (ع) ریارت ناحیه مقدسه خوندم و هیچ فرقی نکردم... یه جاهایی که هرچقدرم بی رگ و بی معرفت باشی باید یه چیزایی بفهمی ... یه تغییری بکنی... و لی من هیچی نمی فهمم... درست مثل همین حالا. همین حالا که از کامنت آی بی کلاه هیچی نمی فهمم. فقط دلم میگیره.

"شما"...

برای پستی که برای شما باشه دنیا کمه. هستی رو اگه بشه در یک پست کادو پیچ کرد ؛ برای شما و پدرانتون بی ارزش و کوچیکه ... یالیتنی کنت معکم گفتنهای منم بی معنیه و قتی که آدمهای قبل و بعد هرکس که واقعا می خواست در نصر آقا شریک باشه رسیده بود به کربلا و من ...

من آدم ضعیفی هستم ولی شما بزرگید. بزرگوارید.شما پسر همونی هستید که شکمبه ی شتر به سرش می ریختند و دعاشون می کرد. شما منو می بخشید و فقط همین مهمه. شما منو دعا می کنید و خدا خودش شاهده که من دعاتونو می شنوم و گرمی دستتونو روی سرم حس میکنم...

شما...

خودت دعا بکن ای نازنین که برگردی...

+ نوشته شده در  شنبه 20 مرداد1386ساعت 23:15  توسط یک دانشجو  |